The Fish / ماهی

Ahmad Shamlou Common Love

The Common Love / عشق عمومی

مارس 30, 2018
شعر رز بیمار ویلیام بلیک

رز بیمار ویلیام بلیک

آوریل 2, 2018
Ahmad Shamlou Common Love

The Common Love / عشق عمومی

مارس 30, 2018
شعر رز بیمار ویلیام بلیک

رز بیمار ویلیام بلیک

آوریل 2, 2018

Ahmad Shamlou

 “The Fish” (Original title; «ماهی»)

A poem by Ahmad Shamlou
First published in Derafsh-e Mehr
«ماهی»
شعری از احمد شاملو

ترجمه ی انگلیسی این شعر برای بار نخست در نشریه ی درفش مهر منتشر شد


 

English Translation of Ahmad Shamlou The Fish

 

I think

my heart has never been

this much

warn and red:

 

I feel

in the worst moments of this deathly night

many thousand wellsprings of sun

in my heart

flows out of confidence;

I feel

in every inch and corner of this despair desert

many thousand merry forests

suddenly

sprout out of earth.

□

Oh my lost confidence, my elusive fish,

who slides through the ponds of mirror!

I am a pure lake, now! With the magic of love;

from the ponds of mirror find a way to me!

□

I think

never before

my hand

has been this much big and gay:

 

I feel

in my eyes

on the ruddy fount of teardrops

breathes the decline-less sun of a song;

 

I feel

in every vein of mine

with every beating of my heart

now

the waking chimes of a caravan sounds.

□

One night she came to me in the nude

like a water sprite

in her breasts two fish and in her hands a mirror;

her wet hair moss smelling, like moss, together weaved.

 

I screamed out of despair:

“_Oh my gained confidence, I will not let you leave!”


شعر ماهی احمد شاملو

 

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:

 

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

□

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

□

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

□

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

۱۳۳۸

 

دکلمه شعر ماهی احمد شاملو

در ادامه دکلمه ی شعر ماهی احمد شاملو با صدای خود احمد شاملو را بشنوید:

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *