The Fish / ماهی

Ahmad Shamlou Common Love
The Common Love / عشق عمومی
فروردین 12, 1397
شعر رز بیمار ویلیام بلیک
رز بیمار ویلیام بلیک
فروردین 12, 1397
نمایش همه

The Fish / ماهی

Ahmad Shamlou The Fish

Ahmad Shamlou

 “The Fish” (Original title; «ماهی»)

A poem by Ahmad Shamlou
First published in Derafsh-e Mehr
«ماهی»
شعری از احمد شاملو

ترجمه ی انگلیسی این شعر برای بار نخست در نشریه ی درفش مهر منتشر شد


 

English Translation of Ahmad Shamlou The Fish

 

I think

my heart has never been

this much

warn and red:

 

I feel

in the worst moments of this deathly night

many thousand wellsprings of sun

in my heart

flows out of confidence;

I feel

in every inch and corner of this despair desert

many thousand merry forests

suddenly

sprout out of earth.

Oh my lost confidence, my elusive fish,

who slides through the ponds of mirror!

I am a pure lake, now! With the magic of love;

from the ponds of mirror find a way to me!

I think

never before

my hand

has been this much big and gay:

 

I feel

in my eyes

on the ruddy fount of teardrops

breathes the decline-less sun of a song;

 

I feel

in every vein of mine

with every beating of my heart

now

the waking chimes of a caravan sounds.

One night she came to me in the nude

like a water sprite

in her breasts two fish and in her hands a mirror;

her wet hair moss smelling, like moss, together weaved.

 

I screamed out of despair:

“_Oh my gained confidence, I will not let you leave!”


شعر ماهی احمد شاملو

 

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:

 

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

۱۳۳۸

 

دکلمه شعر ماهی احمد شاملو

در ادامه دکلمه ی شعر ماهی احمد شاملو با صدای خود احمد شاملو را بشنوید:

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

× سوال داری؟ بیا بچتیم!