The Common Love / عشق عمومی

سکوت
با سکوتت فریاد بزن
فروردین 10, 1397
Ahmad Shamlou The Fish
The Fish / ماهی
فروردین 10, 1397
نمایش همه

The Common Love / عشق عمومی

Ahmad Shamlou Common Love

Ahmad Shamlou

“The Common Love” (Original title: «عشق عمومی»)

A poem by Ahmad Shamlou
First published in Derafsh-e Mehr
«عشق عمومی»
شعری از احمد شاملو
ترجمه ی انگلیسی این شعر اولین بار در نشریه ی درفش مهر منتشر شده

 

English Translation of Ahmad Shamlou The Common Love

 

Tear is a mystery,

Smile is a mystery,

Love is a mystery.

The tear in that night was my love’s smile.

I am not a narrative so that you could tell me,

Not a melody you could sing,

Not a sound you could hear,

Or that sort you could see,

Or that type you could know…

I am the common pain,

Scream me!

The tree speaks with the forest,

The grass with the plain,

The star with the galaxy;

and I speak with you.

Tell me your name,

give me your hand.

Tell me your say,

give me your heart.

I have intuited your roots;

With your lips, I have spoken to all the lips,

and your hands are familiar with mine.

In the bright solitude, I have wept with you

for the living;

And in the dark graveyard, I have sung with you

the most beautiful songs of all;

Because the dead of this year

were the best paramours alive.

Give me your hands;

your hands are familiar with me.

Oh the late-found, I speak with you

Like the cloud with the storm,

Like the grass with the plain,

Like the rain with the sea,

Like the bird with the spring,

Like the tree speaks with the forest.

For, I

have intuited your roots,

Because my voice

is familiar with yours.

 


شعر عشق عمومی احمد شاملو

اشک رازي‌ست

لب‌خند رازي‌ست

عشق رازي‌ست

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.

قصه نيستم که بگوئي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني…

من درد ِ مشترک‌ام

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن مي‌گويم

نام‌ات را به من بگو

دست‌ات را به من بده

حرف‌ات را به من بگو

قلب‌ات را به من بده

من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام

براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،

و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام

زيباترين ِ سرودها را

زيرا که مرده‌گان ِ اين سال

عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده

دست‌هاي ِ تو با من آشناست

اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم

به‌سان ِ ابر که با توفان

به‌سان ِ علف که با صحرا

به‌سان ِ باران که با دريا

به‌سان ِ پرنده که با بهار

به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا که من

ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام

زيرا که صداي ِ من

با صداي ِ تو آشناست.

۱۳۳۴

 

دکلمه شعر عشق عمومی احمد شاملو

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

× سوال داری؟ بیا بچتیم!