To a Skull

نان خامه یی دکتر باقر یعقوبی
آقا علی: فیلمنامه ی کوتاه
آذر 9, 1396
فیلمنامه به یک جمجمه
به یک جمجمه: فیلمنامه ی کوتاه
آذر 9, 1396
نمایش همه

To a Skull

To a Skull

Ahmad Shamlou

“To a Skull” [Original title: «به یک جمجمه»]
A poem by Ahmad Shamlou
First published in Derafsh-e Mehr, a literary journal by the students of the University of Mazandaran
Read the biography of Ahmad Shamlou on Sinarium.

«به یک جمجمه»
شعری از احمد شاملو به همراه ترجمه ی انگلیسی


 

Your father moaned

like a mature cat

And your mother was thinking about

the pleasing pain of the end;

and that in her pathway

she must

wrap your swaddle cloths

around a humble fool;

Or perhaps she was in her motherly dream of

a tassel she would sew on your nightcap.

 

Anyhow_

the swinging of your cradle

began from your father’s

moaning body.

The old graveyard

was hungry,

And the young trees

were snooping for manure_

 

All the stories are but this

aye!

otherwise,

the swinging of men and cradles

is nothing but a trifle.

Now, your skull

naked

grins

philosophically

at all of those absurd strifes and struggles.

It laughs at

all that idiocy

that you

allowed yourself to do

in fear of death:

Living

with chains around your feet,

and a yoke on your neck.

The Earth

has played you,

me,

and our ancestors.

And now,

in waiting for the clumsy Jazz of Israfil to begin

nothing will be better than sneering.

 

But even when he starts to play,

I would not make a movement,

not even like cotton-beaters;

Because among all the instruments

much I disrelish the sound of the trumpet.


 

پدرت چون گربه‌ی بالغی

می‌نالید

و مادرت در اندیشه‌ی دردِ لذتناکِ پایان بود

اینم بخون:  زنجیر−هایکو _صبحی که به پیشوار پاییز می رود

که از رهگذرِ خویش

قنداقه‌ی خالیِ تو را

می‌بایست

تا از دلقکی حقیر

بینبارد،

و ای بسا به رؤیای مادرانه‌ی منگوله‌یی

که بر قبه‌ی شب‌کلاه تو می‌خواست دوخت.

باری ــ

و حرکتِ گاهواره

از اندامِ نالانِ پدرت

آغاز شد.

گورستانِ پیر

گرسنه بود،

و درختانِ جوان

کودی می‌جُستند! ــ

ماجرا همه این است

آری

ورنه

نوسانِ مردان و گاهواره‌ها

به جز بهانه‌یی

نیست.

اکنون جمجمه‌ات

عُریان

بر همه آن تلاش و تکاپوی بی‌حاصل

فیلسوفانه

لبخندی می‌زند.

به حماقتی خنده می‌زند که تو

از وحشتِ مرگ

بدان تن دردادی:

به زیستن

با غُلی بر پای و

غلاده‌یی بر گردن.

زمین

مرا و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است.

و اکنون

به انتظارِ آن‌که جازِ شلخته‌ی اسرافیل آغاز می‌شود

هیچ به از نیشخند زدن نیست.

اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید

حتا به گونه‌ی حلاجان،

چرا که میانِ تمامیِ سازها

سُرنا را بسی ناخوش می‌دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× سوال داری؟ بیا بچتیم!