نخ: داستانک

شعر سریال 13 Reasons Why شعر سریال سیزده دلیل که چرا

13 Reasons Why شعر سریال

آوریل 10, 2018
زنجیر هایکو

زنجیر−هایکو _صبحی که به پیشوار پاییز می رود

آوریل 18, 2018
شعر سریال 13 Reasons Why شعر سریال سیزده دلیل که چرا

13 Reasons Why شعر سریال

آوریل 10, 2018
زنجیر هایکو

زنجیر−هایکو _صبحی که به پیشوار پاییز می رود

آوریل 18, 2018
نمایش همه

نخ: داستانک

من از بالا همه چیزو می دیدیم. فک کنم نقش خدا رو داشتم.

_”مرسی که کارمو راحت کردی عشق من.”

***

سوسک سیاه کوچولو شاخک های ریزشو تکون می داد و سعی می کرد راهشو از کنج دیوار پیدا کنه. نا مطمئنانه پیش می رفت. گهگاهی راهشو کج می کرد. گاهی پا پس می کشید. گاهی تندتر قدم بر می داشت. چندقدم جلو تر نخی دید که از آسمون آویزون بود.

_”از کنارش رد شم… یا شایدم اگه دلم خاست پا بذارم روش و رد شم.”

با بی خیالی سمتش رفت، در حالی که خودشو بهش می کشید از بغلش رد شد. قلقلکش می داد.

جلوتر رفت، چند قدم جلوتر؛ و بعد دیگه جلوتر نمی تونست بره. گردنشو چرخوند و نخو دید که دنبالش کشیده می شه. سعی کرد با پاش جداش کنه، که نشد. روشو برگردوند و خواست راه اومده رو برگرده، تا نخ ازش جدا بشه. وقتی سر جای اولش رسید دید که فقط یه نخ بهش وصل نیست، نخ به دست و پاهاش پیچ خورده.

با دستای کوچولوش سعی کرد نخا رو از خودش بکنه. هرچی بیشتر دستاشو به هم می مالید تا نخا جدا بشن دستاش بیشتر تو نخا گره می خورد. اونقدر که دیگه دستاشو نمی تونست تکون بده.

بعد شروع کرد به لگد زدن و با پاهاش نخا رو جدا کردن. بدن براقشو پیچ و تاب می داد. آخرش وقتی از وول خوردن خسته شد، به خودش نگاه کرد. نخی بهش وصل نبود، خودش یه قرقره نخ بود.

یهو سرشو بر گردوند و بالا رو نگاه کرد.

این صدای من بود که شنیده بود.

و آخرین چیزی که دیده بود، دهن خوشگل من بود.

آخی، بیچاره…!


داستانک فارسی

داستانک فارسی

داستانک فارسی

داستانک فارسی

داستانک فارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *