
DETACHMENT
آبان ۳, ۱۳۹۶
In the Field
آبان ۲۶, ۱۳۹۶پشت در های قطار همه صف کشیده بودن _البته اگه بشه به ش گفت صف. تقریبن همیشه، تو همین ساعت مترو این قدر شلوغه. تا از مغازه برگردم برسم به مترو کرج، همیشه همین موقع ها می رسم. چاره یی ندارم، باید شلوغیشو تحمل کنم. هرچی بیشتر طول بکشه در های قطارو باز کنن، جمعیت بیشتر به هم می چسبن و همدیگه رو هل می دن. اگه نمی خوای بوی گند هیکل یه مشت مردو تحمل کنی؛ و احتمالن انگولک ها رو، بهتره بری جلوی واگن زنونه وایسی.
و بعد صدای بوق باز شدن در ها میاد. اون وقت انگار در آغل گوسفند ها باز شده باشه، گوسفند ها با فشار می ریزن داخل. همه نچ نچ می کنن، اما همه همدیگه رو هل می دن. من هم مجبورم خودمو به زور هل بدم داخل. اگه صندلی گیرم نیاد، می رم کف قطار، جلوی در می شینم، که یه جورایی بهتر هم هست؛ موقع پیاده شدن لازم نمیشه واسه رسیدن به اتوبوس ها و تاکسی های فردیس تو مسابقه ی دو ی ۲۰۰ متر شرکت کنم.

by Alex Alien
یه صندلی خالی کنار پنجره پیدا کردم و روش نشستم. رو به روم یه دختره نشست. کنارش هم یه زن چادری. قطار خیلی سریع پر شد. اگر جای خالی یی هم مونده باشه تو ایستگاه بعدی جای سوزن انداختن نمی مونه. مثل اسیرای جنگ جهانی می ریم تا برسیم به کرج. همین که جا گیرت می آد می تونی یه نفس راحت بکشی. کم کم انگار اظطراب جمعیت فروکش می کنه؛ پچ پچ ها شروع می شه. خنده های نخودی، صدای بوق بوق زنگ اس ام اس و تلفن؛ «دارم می ام»، «تو مترو ام»…
اولین چیزی که موقع سوار شدن تو مترو حس می کنم، بوی مونده و سردرد آور تو فضا ست. بوی لباس چرک، بوی صندلی های کثیفی که همیشه با خودم فکر می کنم تا قبل از این که برسن ایران چند میلیون کوون چینی روشون نشسته_ از وقتی یادم می آد همین شکلی بودن.
همین که قطار حرکت کرد، دختری که رو به روی من نشسته بود از توی کیفش یه آینه در آورد و شروع کرد به پاک کردن آرایش صورتش. زن چادریه چپ چپ نگاش می کرد. اگه کسی دور و برم نبود پنجره رو باز می کردم که به م باد بخوره، اینجوری حس تو حرکت بودن به م دست می ده، انگار اینجوری سریع تر می رسیم؛ بعدش پا هامو دراز می کردم و خودمو رو صندلی ولو می کردم، و سعی می کردم به چیز دیگه یی فکر نکنم.
سرمو تکیه دادم به صندلی، و کمی کمرمو رو صندلی جا به جا کردم. بعد سعی کردم «ذهنمو رها کنم»، همون طور که پیر مرده می گفت_ یا به قول بقیه، «استاد» می گفت. پیرمرده می گفت باید خودمونو رها کنیم، خودمونو به هستی بسپاریم، چون «جزئی از هستی هستیم». می گفت هر از گاهی سکوت کنید و فقط به صدای اطرافتون گوش بدید. همین کارو قبل از اینکه اون بگه خودم انجام می دادم. به هر حال وقتی اجازه نداشته باشی حرف بزنی، ناچار مجبوری فقط گوش بدی. این یارو رو افسانه بهم معرفی کرده بود. یه روز به م گفت من این کلاس ها رو می رم، تو هم بیا بریم. به ش گفتم من پول مفت ندارم الکی خرج کنم. اما گفت کلاس ها ش مجانیه. برام بیشتر عجیب بود که چرا یه نفر باید مجانی کار کنه. طرف از کجا نون می آورد می خورد؟!

by Alex Alien
از پنجره بیرونو نگاه کردم. چراغ های خیابون ها رو می دیدیم که ازم دور می شدن. هوا کم کم داشت تاریک می شد. تاریک شدن هوا حس غریبی به م می ده. هم دوستش دارم، هم به م دلهره می ده. یه جور حس تباهی، یه حس که انگار هر لحظه قراره یه فاجعه رخ بده، انگار همه چیز مثل روشنایی روز محکوم به فنا ست. بیشتر دوست دارم یهو تاریک بشه. این هوای گرگ و میش مثل مرگ تدریجیه. یه چیزی شبیه راهرو های بازار علأالدین، معلوم نیست شبه یا روز؛ نه پنجره یی، نه نورگیر درست حسابی یی. فقط چراغ های مهتابی مثل همین هایی که رو سقف قطاره_ البته کم جون تر. نمی دونم کدوم بی ناموسی علأالدینو ساخته؛ اما هر کی بوده هیچ اسمی به تر از این نمی تونسته روش بذاره. آدمو می بره تو داستان های هزار و یک شب _البته اونجا هاش که راجع به بازار برده فروش ها و آفتابه دزد ها س، یا تو سیاهچال ها و زندان هایی که آدم های نفرین شده عمری توش ناله می کنن و احدی نیست که به دادشون برسه. خصوصن طبقه ی سومش، جایی که من هستم. هر کی دیده همینو گفته. یه مشت دالون پر پیچ و خم با دیوار های سیاه و چرک که تو هر چپیله ش یه حجره درست کرده ن؛ تو هر حجره یه خربار خرت و پرت و آت و آشغال. گونی گونی جنس که اکثرن مثل آقا بهروز از چین قاچاق کرده ن. باتری موبایل، قاب موبایل، کابل موبایل، زینگول پینگول موبایل، و هر چیز دیگه یی که مربوط به موبایل باشه و بشه تو گونی از چین چتربازی کنی. کار ما هم اینه که گونی ها رو باز کنیم و دونه دونه هر جنسو تو قاب و جعبه هایی که آقا بهروز می آره بذاریم، برچسب معتبر کمپانی بهروزو روش بچسبونیم و بدیم به عمده خر هایی که بعدن دوبله سوبله بکنن تو کوون مردم.
الان ۶ ماهه که اینجا م. ۶ صبح بیدار می شم، ۶ عصر بر می گردم خونه. تقریبن هیچ وقت خورشیدو درست حسابی نمی بینم. به ش عادت کردم. برام به تر هم هست. از اینکه فکر کنم همه چیز همین طور تو نور کم می گذره احساس آسودگی می کنم. انگار از چیزی جا نمی مونم. باعث می شه فکر کنم من هم چیزی کم از بقیه ندارم. یعنی بقیه هم مثل خودم ان. مثل یه جور نشئگیه. انگار همه ی این ها تو خواب می گذره. شاید هم واقعن همین جوره. شاید الان تو خواب می بینم که سوار مترو ام.

by Alex Alien
کمی اون ور تر، دو تا دختر جوون شاد و شنگول نشسته بودن. یکیشون جک می گفت و دلقک بازی در می آورد، اون یکی از خنده ریسه می رفت. به شون می خورد دانشجو باشن. مقنعه ی اون دختره که می خندید اونقدر پایین رفته بود که تقریبن می شد گفت مقنعه یی وجود نداره. انگار زن چادریه هم مثل من از کرکر خنده ی اونا کنجکاو شده بود که یه نیم دور برگشته بود و با اخم به شون زل زده بود. اون دختره که خیلی مزه می ریخت یکی زد تو سر دوستش و بهش گفت «روسری تو سرت کن پخمه!». اون هم که انگار از زور خنده فلج شده بود، فس فس کنان مقنعه اشو جلو تر کشید. زن چادریه در حالی که سرشو تکون می داد و زیر لب یه چیزایی می گفت دوباره برگشت و صاف نشست. به ش کمی خیره شدم _درد این چیه دیگه…! دختره گفت «می دونی اسم تو رو تو گوشیم چی سیو کرده م؟ «ک س مغز!» بهروز هم «ک س کش» سیو کرده م!» دوستش باز ریسه می رفت. جالبه، اون ها هم بهروز داشتن.
بهروز صاحب مغازه، خواهر زاده ی مادرمه. اون کارو برام جور کرد. همه ش فکر می کردم اون هم دلش برا من نسوخته که برام کار پیدا کنه. شاید اون هم منظور دیگه یی داشته. ولی از اون تا حالا بدی ندیده م. از اون نه ولی از خیلی های دیگه چرا. هر روز باید مردایی رو تحمل کنی که با نگاهشون انگار آدمو می خورن! گاهی مجبور می شم برگردم و به شون بگم «به چی نگاه می کنید!» بلکه از رو برن. اونا هم اگه از رو می رفتن زیر لب جوری که من بشنوم و نشنوم یه دری وری می گفتن. ولی ای کاش فقط همین بود. یه بیمار مثل اکبری پیدا می شه که موی دماغت بشه. با اون سر و وضع و لباس های جلف و نکبتش. با خنده ی کج تحقیر آمیزی که هر وقت به آدم نگاه می کنه رو صورتشه. لحن چندش آور حرف زدنش. و این که مدام دست به خشتک شلوارش می بره و ک یر شق شده شو که زیر شلوار جینش قلنبه می زنه بیرون صاف می کنه.
سرمو انداختم پایین. به پا هام نگاه کردم. ناخود آگاه فکرم رفت سمت اکبری مادر جننده. امروز هر کاری کردم به ش فکر نکنم نشد. بعد از ناهار اومد رو به روم وایستاد. بهش محل نذاشتم. اومد کنارم نشست. من مشغول کار خودم بودم. متوجه نگاه ها و چشم چرونی ش می شدم، اما سعی می کردم به ش توجهی نکنم. اما یهو دستشو گذاشت رو پام و گفت «چطوری عاطفه؟!» با همون نیشخند نفرت انگیزش! یه لحظه انگار تمام وجودم به لرزه افتاد. انگار تمام دل و روده ام تو هم مچاله شد. اسید معده م شکممو می سوزوند. هر چقدر محکم تونستم با آرنجم کوبوندم تو صورتش و پا شدم اومدم بیرون. با وجود این که بهروز باز هم تأکید کرده بود فقط موقع ناهار حق داریم بریم بیرون. یک ساعتی تو هوای بیرون، خیلی دور تر از اون بازار شلوغ لعنتی و اون چهار راه وایسادم. آرزو می کردم ای کاش یه اتاقک کوچیک داشتم فقط برای خودم. یه جای دنج و خلوت. یه اتاقک بدون پنجره که نه کسی رو بینم نه کسی بتونه منو ببینه. جایی که بتونم درو ببندم و گریه کنم. فقط یه ساعت تو روز تنها باشم. از همه چیز حالم به هم می خورد. از سرنوشت نکبتم حالم به هم می خورد. از این که حتا یه گوشه ی خلوت برا خودم ندارم که درو ببدنم و توش گریه کنم بدون این که مجبور باشم یه کسی چیزی رو توضیح بدم، یا نگاه و حرف های کثیف کسی رو تحمل کنم.

by Alex Alien
لحظه به لحظه ی اون غروب لعنتی اومد جلوی چشمم. با تمام جزئیاتش، با همه ی کلماتی که شنیدم. اون نیشخند ها و نگاه های تحقیر آمیز، اون کلمه ها، اون دست های کثیف! تمام وجودم پر از نفرت و حقارت و ترس شده بود. بعد از اون موقع دوست داشتم رو خودم نفت بریزم و خودمو آتیش بزنم. دوست داشتم تو همون لحظه خودمو پرت کنم جلوی ماشین. از خودم متنفر بودم. چرا داد نزدم؟! چرا کمک نخواستم؟! چرا اینقدر ترسیده بودم؟! چرا هیچ دفاعی از خودم نکردم؟! چرا از ترس زبونم بند اومده بود؟! چرا فقط گریه می کردم؟! چرا تا مدت ها فکر می کردم بلایی که به سرم اومده سزاوارم بوده؟! چقدر دلم می خواست می تونستم دوباره به اون لحظه برگردم. چقدر دوست داشم دوباره با اون ها رو به رو می شدم تا با ناخون هام گوشت تنشونو ریز کنم. هیچ وقت نمی تونم ببخشم. هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.
اون روز آخرین روزی بود که رفتم مدرسه. چند روز تو خونه موندم. لازم نبود تظاهر به مریضی بکنم. بعد دیگه هیچ وقت بر نگشتم مدرسه. به بابام و برادر بزرگترم گفتم من دیگه نمی خوام درس بخونم، می خوام کمک خرج باشم. اون ها هم حرفی نزدن. احتمالن از خداشون هم بود. مادرم اما خیلی پاپیچم شد. اگه می فهمید خودش منو می کشت. فقط خواهرم فهمید که چی شده بود تو اون غروب تاریک پاییز تو خیابون های محله های کثیف و مرده ی فردیس. اون هم قول داد که به کسی چیزی نگه.
وقتی به خودم اومدم تمام بدنم داشت می لرزید. از شقیقه هام عرق می چکید و قفسه ی سینه م تند تند و سنگین بالا پایین می رفت. اون قدر عصبی شده بودم که ناخودآگاه ناخون شستمو تو گوشت انگشت اشاره م فرو کرده بودم و داشت ازش خون می اومد. سرمو بالا آوردم و دیدم زنیکه ی جننده چادری این بار داشت منو برانداز می کرد. اگه فقط یه بار دیگه اینجوری نگاه می کرد صورت کثاقت چادریشو له می کردم!
بلند شدم و پنجره رو باز کردم. هوای خنک داخل می اومد. دوباره نشستم و انگشتمو تو یه تیکه دستمال پیچوندم. سرمو رو دست هام تکیه دادم.
چرا بعضی ها این قدر دوست دارن به یچگی شون برگردن؟ من از دیروزم هم فراری ام، چه برسه به بچگی م. بچگی من پر خشونت بود. حد اقل خوشحالم حالا شعورم می رسه از خودم دفاع کنم.

by Alex Alien
چند تا نفس عمیق کشیدم. سعی کردم ذهنمو پاک کنم. دوباره حرف های پیرمرده رو مرور کردم. «سپاس گذار باشید. سپاس شرط خرده!». سپاس گذار… سپاس گذار… سرمو تکیه دادم به شیشه ی خنک قطار. صدای موتور قطار تو شیشه می پیچید. این صدا رو دوست دارم. باعث می شه فکر نکنم. برام آرامش بخشه. به جاش منو می بره تو رویا. انگار قطار به م میگه عاطفه جون نگران نباش، همه چیز امن و امانه؛ بیا تو بغلم بخواب. به انعکاس صورتم تو شیشه نگاه می کردم. به چشم هام خیره شدم. از خودم پرسیدم، تو کی هستی؟ این صورت غمگین مال کیه؟ پشت این صورت کی قایم شده؟ تو چرا این قدر بدبختی؟!
یادمه همیشه هر وقت که به نقشه ی جغرافیا نگاه می کردم؛ به قاره ی آسیا، به کشور خودم، با خودم فکر می کردم چی شد که دقیقن من اینجا به دنیا اومدم. اون موقع هنوز این قدر از این «گربه ی ۷ هزار ساله» بدم نمی اومد. خارج برام یه چیزی شبیه سرزمین عجایب بود، ولی هنوز کشورمو دوست داشتم. وقتی سرود ملی رو می شنیدم مو های تنم سیخ می شد. اما حالا هر وقت چشمم به ش می افته، یا سعی می کنم موقعیت یه جایی رو روی نقشه تصور کنم به خودم می گم، این چه نفرینی بود که گریبانگیر من شده؟ نمی شد نطفه ی ما یه چند کیلومتر اون ور تر بسته می شد؟ حالا هم که تخم ما رو تو این دوقوز آباد گذاشتن، آخه چرا اینجا؟! تو کرج! جای دیگه یی نبود؟!
چشم هامو بستم و به صدای قطار گوش دادم. تصور کردم قطار داره با سرعت می ره توی یه تونل. یه تونل تاریک و پر پیچ و خم که رو دیواره ش چراغ های رنگی یی که وصل کردن مثل یه خط نورانی کشیده می شه. قطار همین طور بدون این که سرعتشو کم کنه تمام پیچ های تندو دور می زد و سرعتش حتا بیشتر هم می شد. اون قدر زیاد که دیگه نمی شد دید از داخل چی داره رد می شه. همه ی چراغ ها تبدیل به هاله های نورانی یی شده بود که در امتداد تونل کشیده می شد. می شد دید که ته تونل یه منبع نور هست. قطار به سرعت سمتش می رفت، اما هر چی می رفت به ش نمی رسید. انگار تونل همین طور تا بی نهایت ادامه داشت. حرکت مارپیچ قطار خیلی لذت بخش بود. تکون های گهواره مانندش، صدا ها، نور خیره کننده… انگار هیچ چیز دیگه یی بیرون این تونل و حرکت قطار مطرح نبود. نفس هام آروم تر و عمیق تر می شد. به منبع نور خیره بودم. کم کم انگار قطار به منبع ته تونل نزدیک تر می شد و کم کم انگار تونل، قطار، و من توی نور فرو رفتیم. یه نور سفید خیره کننده. و بعدش برای چند لحظه یا چند ساعت فقط آرامش مطلق بود…

by Alex Alien
اما… بعد خودمو در حالی دیدم که دارم می دوم. با لباس های خونگی. تو یه جا دور از شهر. تا حاشیه ی یه جنگل انبوه دویدم. اولش همه چیز قشنگ بود: درخت ها، هوا، بوی چوب… اما بعد کم کم یادم اومد چرا اونجام. ضربان قلبم یهو بالا رفت و صورتم داغ شد. صدای آژیر ماشین های پلیسو پشت سرم می شنیدم. فهمیدم چرا اونجام! اون ها تعقیبم می کردن. اون ها دنبال من بودن. منو تا اینجا دنبال کرده بودن. باید از دستشون فرار می کردم. بدون یه لحظه مکث بیش تر دویدم داخل جنگل. با پا های برهنه از روی شاخه های خشک و ریشه های درخت ها می دویم سمت داخل جنگل. هر چی جلو تر می رفتم درخت های کوچیک تر و جوون تر جاشونو به درخت های کهنسال تر و بزرگ تر می دادن. جنگل همین طور انبوه تر و تاریک تر می شد. همه چیز داشت تو سایه فرو می رفت. از پشت سرم صدای پا می شنیدم. بر نگشتم پشت سرمو نگاه کنم اما می دونستم چند نفر از پشت سر دارن می دون سمت من. انگار فقط چند وجب با هام فاصله داشتن. انگار هر لحظه ممکن بود یه دست از پشت سر یقه مو بگیره. من سرعتمو بیش تر کردم. تا جایی که جون تو تنم بود سریع می دویم. نگاه نمی کردم کجا دارم می رم. برام مهم نبود کف پا هام زخم بشه یا شاخه های درخت ها تو صورتم فرو بره. تقریبن داشتم با چشم های بسته می دویدم. احساس یه بچه مدرسه یی رو داشتم که می خواست از دست چند نفر دیگه که دست به یکی کرده بودن کتکش بزنن فرار کنه. قلبم داشت از سینه می پرید بیرون. احساس بیچارگی می کردم. اشک تو چشم هام جمع شده بود. می خواستم جیغ بکشم و کمک بخوام_ اما از کی؟! فقط وضعیتو بدتر می کردم. یهو انگار پام به یه تیکه چوب گیر کرد و من با صورت خوردم زمین. برای چند لحظه نمی تونستم از جام تکون بخورم. تمام بدنم درد می کرد. احساس می کردم استخون هام شکسته ن. همونه جا موندم. منتظر وایسادم تا پلیس های لعنتی به من برسن و دستگیرم کنن. کارم تموم بود!
اما اتفاقی نیوفتاد. دیگه صدایی نمی اومد. انگار دیگه کسی دنبالم نمی کرد. خوشحال شدم. احساس کردم می تونم نجات پیدا کنم. بلند شدم و دور و برمو نگاه کردم. تو انبوه ترین جای جنگل بودم. دور تا دورم درخت بود. نور خیلی کمی از بین شاخه ها می اومد داخل. همه چیز گرگ و میش بود. بوی برگ های خیس خورده و نیم پوسیده رو حس می کردم. هوا بوی قارچ می داد. یه دور کامل دور خوم چرخیدم. با خودم فکر کردم حالا کجا باید برم. کم کم یه صدا هایی شنیدم. یه صدا شبیه صدای هوهوی جغد. بعد صدای خش خش خزیدن چیزی زیر برگ ها. کم کم داشت ترس برم می داشت. نمی دونستم پشت سایه های درخت ها چی می تونست باشه. انگار همه چیز بر علیه من بود. انگار همه چیز می خواست به من آسیب بزنه. اما بعد صدای دویدن شنیدم و بعدش صدای پارس سگ های وحشی. قفسه ی سینه م تیر می کشید. برام روشن شده بود چه اتفاقی داشت می افتاد. این صدای سگ های شکاری پلیس بود. دیگه راهی به ذهنم نمی رسید. از دست سگ ها نمی شد فرار کرد. اون ها از من خیلی سریع تر می دویدن. اون ها بوی منو حس می کردن، هیچ جایی نمی تونستم قایم بشم. با نا امیدی و در حالی که اشک از چشم هام جاری بود چند قدم جلو رفتم. دیدم جلوم، چند متر جلوتر یه رودخونه بود. یه رودخونه ی بزرگ و پر آب. دویدم سمتش. می دونستم اگه بپرم توش دیگه سگ ها بوی منو حس نمی کنن. وقتی رسیدم لبه ی رودخونه، رو به رومو نگاه کردم. سر جام میخکوب شدم! پلیس ها رو به روم صف کشیده بودن. سگ ها سمت من پارس می کردن. پلیس ها تفنگ هاشونو سمت من نشونه گرفته بودن. همه چیز از همین لحظه تموم شده بود! منو می گرفتن. من اعدام می شدم. شاید هم بدتر، شکنجه می شدم. انگار مرگ فجیعی در انتظارم بود. یه عذاب ابدی که هیچ راه فراری ازش نداشتم. با خودم فکر کردم چه کار باید بکنم. نمی خواستم تسلیم بشم. برا همین تصمیممو گرفتم: تو یه لحظه خودمو پرت کردم تو رودخونه. آب به سردی یخ بود. تمام بدنم منقبض شد. آب توی ریه هام فرو می رفت. حس خفگی به م دست داد. داشتم واقعن خفه می شدم. داشتم می مردم…!

by Alex Alien
یهو درد شدیدی تو سرم احساس کردم. چشم هامو به زحمت باز کردم. نور شدیدی تو چشمم می رفت. چند بار پلک زدم. خودمو جمع و جور کردم. با خودم فکر کردم کجام؟ همون بوی آشنا رو حس می کردم. فهمیدم کجام! خوابم برده بود! تو مترو بودم. اما مترو خالی خالی بود. دلهره به م دست داد. از رو صندلی سر خورده بودم و با سر افتاده بودم رو زمین. دستمو به صورتم کشیدم. دستام یخ کرده بودن. سعی کردم سر پا وایسم. پا هام می لرزیدن. دست و پام مور مور می شد. به سختی چند قدم برداشتم. دیدم مأمور قطار سرشو از لای در آورد داخل و با لحن خشنی گفت «چیکار می کنی خانوم؟ ایستگاه آخره. بیا بیرون!».
ای وای! ایستگاه آخر؛ گلشهر! من لعنتی چرا بیدار نشدم! حالا چطور برگردم…
از در قطار بیرون اومدم. مأمور سکو با نگاه منو بدرقه کرد. رو سکو وایسادم. تقریبن هیچ کس اونجا نبود، به جز چند نفری که داشتن از پله ها بالا می رفتن. ظرف چند ثانیه همه دویده بودن سمت تاکسی ها و اتوبوس های بیرون ایستگاه. با سردرگمی رفتم روی نزدیک ترین صندلی نشستم. سرم گیج می رفت. در های قطار بسته شد و حرکت کرد. مأمور سکو هم رفت یه گوشه ی سکو که من نمی تونستم ببینم.
آیینه مو از تو کیفم در آوردم و صورتمو توش نگاه کردم؛ مثل گچ سفید شده بود. لبام هم حتا به سفیدی می زد. نگاه کردن تو آیینه حالمو بدتر کرد. سرمو انداختم پایین و پیشونیمو به کف دست هام تکیه دادم. به کفش هام نگاه می کردم و نفس عمیق می کشیدم. سرگیجه م بدتر شده بود. احساس می کردم تو یه گردونه گیر کردم و همین طور دارم تند تند می چرخم. حالت تهوع داشتم. معده ام می سوخت. دهنم ترش شده بود. دیگه بیشتر از این نمی تونستم تهوع رو تحمل کنم؛ خودمو پرت کردم سمت لبه ی سکو و هر چی تو معده م بود بالا آوردم. انتظار داشتم مأمور سکو بیاد و با فحش پرتم کنه بیرون. اما کسی نیومد. فقط از اون ور سکو یه نفر داشت به من نگاه می کرد. خوب نمی تونستم ببینم، چشم هام پر اشک شده بود. شاید با خودش فکر کرده بود من به کمک احتیاج دارم، یا دارم کار عجیبی این ور سکو انجام می دم، برا همین شروع کرد قدم برداشتن سمت من. من زود خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم به روی خودم نیارم. رفتم دوباره سر جام نشستم. دوباره سرمو به دست هام تکیه دادم. چشم هامو بستم و فقط نفس عمیق کشیدم. گلوم می سوخت و همه ی بدنم می لرزید. انگار بدنم زور می زد که منو سر پا نگه داره. یه کم همین طور نشستم. کم کم انگار خون داشت دوباره به مغزم بر می گشت. نفس هام داشت عادی می شد. داشت یادم می اومد چه اتفاقی افتاده بود. پس من اعدام نمی شدم. همه اش خواب بود. من زنده بودم. کسی به م آسیب نمی زد. کسی دنبالم نبود. الآن تو ایستگاه گلشهر ام. از ایستگاه کرج جا مونده م.

by Alex Alien
چشم هامو آروم باز کردم. اولین چیزی که دیدم کفش هام بود. کفش های ورنی قهوه یی چروکیده و خاکی. با خودم فکر کردم چرا هیچ وقت به کفش هام توجهی نکرده م. چند ماهه این ها رو می پوشم اما چرا تا الان هیچ وقت فکر نکردم که این ها مال من ان، یا همراه من ان. انگار تا حالا اصلن نبودن. چه قدر عجیب بود؛ شاید هم احمقانه بود، اما از خودم پرسیدم، چرا تا حالا کفش هامو دوست نداشتم؟ چرا هیچ وقت به کفش هام نگفتم مرسی که پیش من اید؟مرسی که بین ۷ میلیار جفت پای دیگه تو پای من اید؟ چی شد که تقدیر من و کفش هامو سر راه هم گذاشت؟! چقدر ما شبیه هم ایم! با خودم فکر کردم اگه کفش هام حرف می زدن، به م چی می گفتن؟ دلم برای تنهایی کفش هام می سوخت. خودم هم باور نمی کردم، اما واقعن برای کفش هام بغضم گرفته بود. یه قطره اشک از چشمم چکید و افتاد نزدیک نوک کفش پای راستم. دوست داشتم کفش هامو بغل کنم. دلم براشون تنگ شده بود. انگار که دوستتو بعد از سال ها دیده باشی. لبخند زدم. به سادگی و کودکانگی فکری که به ذهنم رسید لبخند می زدم.
سرمو بالا آوردم. یه نفس عمیق دیگه کشیدم. از جایی داخل تونلی که همین چند دقیقه پیش قطار از داخلش رد شده بود و رفته بود باد خنکی می اومد و به صورت نمناک از اشک و عرق من می خورد. تصور کردم نظافتچی ایستگاه کاردستی منو ببینه چه فحشی نسارم می کنه… بلند شدم و سر پا وایسادم. احساس سبکی می کردم. هر چی بود تموم شد. فقط خواب بود. آروم آروم رفتم سمت پله برقی. صدای تلق تولوق پله برقی رو دوست دارم. همین طور که روی پله ها بالا و بالا تر می رفتم با خودم فکر می کردم…
یه ایستگاه دیگه و بعدش اگه به اتوبوس برسم، با اتوبوس می رم خونه. یه خونه ی کوچیک و تنگ تو فردیس که همیشه پر از فک و فامیل های فلک زده یی ان که از شهرستان میان و خونه ی ما پلاس می شن. اما عیبی نداره؛ هنوز یه راهی هست که همه چیز تغییر کنه.
راهمو به سمت دیگه ی سکو ادامه دادم، در حالی که لبخند می زدم و زمزمه می کردم: فردیس، فردیس، دیس، فر، دیس، فردیس…
۱۶/۸/۹۳
کرج

by Alex Alien
All of the pictures are by Alex Alien.
همه ی تصاویر از آثار الکس ایلین هستند.
داستان های کوتاه بیشتری در سیناریوم بخوانید.

کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی | کارشناس ارشد سینما | مدیر ویسایت سیناریوم |
از نوشتن و ترجمه لذت می برم _به خصوص اگر راجع به سینما و ادبیات باشه |
سیناریوم رو زمستون ۹۶ درست کردم و تابستون ۹۷ یک فروشگاه اینترنتی یادگاری های سینمایی هم بهش اضافه کردم | سیناریوم اول برام یه تفریح بود اما الان برام تبدیل شده به یه «خود دیگر»!






