اکتبر 29, 2017
فردیس

فردیس

[داستان کوتاه]   پشت در هاي قطار همه صف كشيده بودن _البته اگه بشه به ش گفت صف. تقريبن هميشه، تو همين ساعت مترو اين قدر شلوغه. تا از مغازه […]
سپتامبر 30, 2017
Asbi Aquare میدان اسبی

درباره ی ماهی و گربه

[داستان کوتاه]   تو میدون اسبی[*]، لا به لای مجسمه های اسبایی که تو محوطه ی میدون پراکنده شده ان چند تا حوض هست که مردم ماهیای عیدشونو میندازن توشون. […]
فوریه 10, 2017

طالبی – یک داستان کوتاه

[داستان کوتاه]   همین جور که تو خیابون راه می رفتم یه برش طالبی رو که تو دستم بود گاز می زدم. جلوی چند تا مغازه، کنار یه سطل آشغال […]
فوریه 2, 2017
Asbi Square میدان اسبی

About a Fish & a Cat

[A Short Story]   Among the numerous statues of horses scattered on Asbi Square[i], there are a few pools in which people release their Nowrouz goldfishes[ii]. The fish live in […]
ژانویه 17, 2017

Pain

[A Short Story]   Some say it is like giving birth to a child, some say it is worse _it is just horrible. Trying to push small pieces of stone […]