عاشقانه ی خوابگرد

            سبز که سبز می خواهمت!

نسیم سبز. شاخسار سبز.

قایق بر دریا

و اسب در کوهسار.

 

با سایه ی بر کمرش

زیبای من غرق رویاست بر لب ایوانش.

گوشت سبز، مو سبز،

با چشم های سیمین سرد.

            سبز که سبز می خواهمت!

زیر ماه کولی،

همه چیز خیره به اوست

و او نمی تواند ببیندشان.

 

            سبز که سبز می خواهمت!

ستاره های بزرگ ژاله یی،

می آیند با سایه-ماهی یی

که باز می کند مسیر بامداد را.

درخت انجیر می ساید نسیمش را

با سمباده ی شاخسارش،

و بوته زار، آن گربه ی ناقلا،

خار های تیزش را نشان می دهد.

اما که خواهد آمد؟ و از کجا…؟

 

می ماند زیبای من بر ایوانش،

گوشت سبز، مو سبز،

غرق خیال در دریای تلخ.

 

رفیق، می خواهم تاخت بزنم

اسبم را با خانه اش،

زینم را با آینه اش،

چاقویم را با پتویش.

رفیق، خونالود می آیم

از کوه های کابرا.

 

اگر می توانستم، پسر جان،

این معامله را جوش می دادم.

اما من دیگر من نیستم،

و نه خانه ام، خانه ام.

 

رفیق، می خواهم بمیرم

شرافتمندانه بر بسترم.

بر تختی فلزی، اگر بشود،

با ملافه های نرم پنبه یی.

نمی بینی زخمی که دارم

از سینه تا گلویم؟

 

سی صد رز قهوه یی

شکفته بر پیراهن سفیدت.

خونت دارد می تراود و

آغوشت بوی خون می دهد.

اما من دیگر من نیستم،

و نه خانه ام، خانه ام.

 

حداقل بگذار بالا بروم

تا روی ایوان های بلند،

بگذار! بگذار بالا بروم،

تا ایوان های سبز.

نرده های ماه

آن جا که آب می خروشد.

 

حالا دو رفیق بالا می روند

به سوی ایوان های بلند؛

خطی از خون به جا گذاران،

Read Also  Short Poem #1

خطی از اشک به جا گذاران.

می تکانیدند بر پشت بام ها

فانوس های حلبی را.

هزار تمبورین بلورین

می خراشیدند بامداد را.

 

            سبز که سبز می خواهمت!

نسیم سبز. شاخسار سبز.

 

دو رفیق بالا رفتند.

نسیم دراز برجا می گذاشت

در دهان طعمی عجیب

از تلخاب و نعناع و ریحان.

 

رفیق! کجاست؟ بگو به من.

دختر تلخم کجاست؟

 

او چه بار ها که منتظرت ماند!

و چه بار ها که منتظرت خواهد ماند،

تازه روی، سیاه موی،

بر این ایوان سبز!

 

بر چهره ی آب انبار

دختر کولی تاب می خورد.

گوشت سبز، مو سبز،

با چشم های سیمین سرد.

یک قندیل ماه

معلقش داشته بر آب.

 

شب صمیمی شد

مثل حیاطی کوچک.

دژبان های مست

بر در می کوبیدند.

 

            سبز که سبز می خواهمت!

نسیم سبز. شاخسار سبز.

قایق بر دریا.

و اسب در کوهسار.

 

ترجمه شعر لورکا
by Flor Garduño

ترجمه شعر لورکاRomantic Sonámbulo [عاشقانه ی خوابگرد] عنوان شعری است از فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی. لورکا این شعر را در 2 اوت سال 1924 نوشته و در مجموعه یی به نام Romancero Gitano [نغمه های کولیانه] منتشر کرده بود. از آن زمان تا به حال این شعر بارها به زبان های مختلف ترجمه شده. ترجمه ی فارسی آن هم قبلن توسط احمد شاملو صورت گرفته (این ترجمه را در وبسایت شاملو بخوانید). شاملو این شعر را از روی ترجمه ی انگلیسی John Frederick Nims ترجمه کرده.

 

ادعا نمی کنم ترجمه ی خودم از این شعر بهترین ترجمه باشد، و یا حتا اصلن ترجمه ی خوبی باشد، چراکه با وجود اینکه برای ترجمه اش متن اصلی آن را ده ها بار حرف به حرف خواندم و از منابع مختلف برای درکش استفاده کردم، و بعد به ترجمه های انگلیسی آن هم مراجعه کردم، باز با این حال معتقدم اصولن کسی باید این شعر را ترجمه کند که هم زبان اسپانیایی را در حد زبان مادری اش بلد باشد، هم اطلاعات گسترده یی درباره ی ادبیات و آداب مردم اسپانیا داشته باشد، و هم خودش تجربه ی شعر نوشتن داشته باشد. با این حال دیوانگی و شوری که این شعر عجیب و جادویی به من داد باعث شد جسارت ترجمه ی آن را پیدا کنم.

Read Also  The Sick Rose - رز بیمار

تصویر همراه این متن اثر Flor Garduño [فلور گاردونیو]، عکاس مکزیکی ست.


در ادامه Romantic Sonámbulo را به زبان اصلی اسپانیایی آن بخوانید:

 

Romance Sonámbulo

 

A Gloria Giner
y a Fernando de los Ríos

 

Verde que te quiero verde.
Verde viento. Verdes ramas.
El barco sobre la mar
y el caballo en la montaña.
Con la sombra en la cintura
ella sueña en su baranda,
verde carne, pelo verde,
con ojos de fría plata.
Verde que te quiero verde.
Bajo la luna gitana,
las cosas le están mirando
y ella no puede mirarlas.

*

Verde que te quiero verde.
Grandes estrellas de escarcha,
vienen con el pez de sombra
que abre el camino del alba.
La higuera frota su viento
con la lija de sus ramas,
y el monte, gato garduño,
eriza sus pitas agrias.
¿Pero quién vendrá? ¿Y por dónde…?
Ella sigue en su baranda,
verde carne, pelo verde,
soñando en la mar amarga.

*

Compadre, quiero cambiar
mi caballo por su casa,
mi montura por su espejo,
mi cuchillo por su manta.
Compadre, vengo sangrando,
desde los montes de Cabra.
Si yo pudiera, mocito,
ese trato se cerraba.
Pero yo ya no soy yo,
ni mi casa es ya mi casa.
Compadre, quiero morir
decentemente en mi cama.
De acero, si puede ser,
con las sábanas de holanda.
¿No ves la herida que tengo
desde el pecho a la garganta?
Trescientas rosas morenas
lleva tu pechera blanca.
Tu sangre rezuma y huele
alrededor de tu faja.
Pero yo ya no soy yo,
ni mi casa es ya mi casa.
Dejadme subir al menos
hasta las altas barandas,
dejadme subir, dejadme,
hasta las verdes barandas.
Barandales de la luna
por donde retumba el agua.

Read Also  ما سرباز بودیم

*

Ya suben los dos compadres
hacia las altas barandas.
Dejando un rastro de sangre.
Dejando un rastro de lágrimas.
Temblaban en los tejados
farolillos de hojalata.
Mil panderos de cristal,
herían la madrugada.

*

Verde que te quiero verde,
verde viento, verdes ramas.
Los dos compadres subieron.
El largo viento, dejaba
en la boca un raro gusto
de hiel, de menta y de albahaca.
¡Compadre! ¿Dónde está, dime?
¿Dónde está mi niña amarga?
¡Cuántas veces te esperó!
¡Cuántas veces te esperara,
cara fresca, negro pelo,
en esta verde baranda!

*

Sobre el rostro del aljibe
se mecía la gitana.
Verde carne, pelo verde,
con ojos de fría plata.
Un carámbano de luna
la sostiene sobre el agua.
La noche su puso íntima
como una pequeña plaza.
Guardias civiles borrachos,
en la puerta golpeaban.
Verde que te quiero verde.
Verde viento. Verdes ramas.
El barco sobre la mar.
Y el caballo en la montaña.

 

 

2 de agosto de 1924

Federico García Lorca


از این شعر خوش آهنگ بارها در موسیقی و ترانه اقتباس شده. یکی از زیباترین و به یادماندنی ترین های آن اثر مشترک Ana Belén و Manzanita است:

 

عاشقانه ی خوابگرد
5 (100%) 3 votes

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *