The Fish

I think

my heart has never been

this much

warn and red:

 

I feel

in the worst moments of this deathly night

many thousand wellsprings of sun

in my heart

flows out of confidence;

 

I feel

in every inch and corner of this despair desert

many thousand merry forest[……]

ادامه ی متن

Haiku #7

جنگ تمام، امّا
پوتینم جا ماند
در خاک همسایه.

The war is over, but
on the neighbor’s soil
my boot remained.

 

هایکو های جنگ

The Common Love

Tear is a mystery,

Smile is a mystery,

Love is a mystery.

 

The tear in that night was my love’s smile.

 

I am not a narrative so that you could tell me,

Not a melody you could sing,

Not a sound you could hear,

Or that sort you could see,

Or that type you coul[……]

ادامه ی متن

با سکوتت فریاد بزن

بم ترین نوت های موسیقی

ناتوانند از نواختن دلهره های تو،

با سکوتت با من حرف بزن؛

 

از آرامش گرگ و میش بگو،

می دانم

آفتاب ساطور بدست

در انتظار صبح است و دریدن؛

 

از رویای دیشبت بگو،

می دانم

بیداری روزها

کابوس است برای من و تو؛

 

از تنهایی ات در شهر بگو،

می دانم

تنهایی ات[……]

ادامه ی متن

Nocturne 6

Alas, the human

had adapted to the pain of his centuries;

Alas!

We did not know this

and shoulder to shoulder

in the breath-filled streets of battle

we screamed.

 

Gods had all vanished

and there was just the name of the human

the device of the charm that drove the most beau[……]

ادامه ی متن

چرا پدر بزرگ عینک مادر بزرگ را قایم کرد؟

[فلش فیکشن (داستانک)]

 

اون وقتا که منم مثل شما کوچیک بودم، مامان بزرگ خودم شبا قبل از خواب برام قصه می گفت. گاهی قصه های قدیمی یی که خودش وقتی بچه بود براش تعریف می کردن، گاهیم قصه هایی که خودش تو کتابا خونده بود، گاهی هم قصه های خودشو می گفت. آخه مامان بزرگم زن با سوادی بود، خودش داستان می[……]

ادامه ی متن

Nocturne

Not a door

not a way

Not a night

not a moon

Not a day

nor a sun,

 

We

are standing

outside of the time

with a bitter dagger

pierced in our spines.

 

Nobody

talks

to another one

‘cause silence

is speaking

in a thousand tongues.

 

We are gazing

at our deads

w[……]

ادامه ی متن

نگاه کن – شعری از احمد شاملو

خیلی ها پس خواندن شعر «نگاه کن» احمد شاملو آن را شعری زیبا، نوآور، و با مزمون سیاسی توصیف کرده اند. اما «نگاه کن» فقط این ها نیست. درست است، این شعر مدتی بعد از بگیر و ببند های سال 1332 و زندانی شدن شاملو نوشته شده، و از پوری و مرتضا، رفقای احمد شاملو، می گوید. اما این شعر همچنین از عشق، امید پس از[……]

ادامه ی متن