In this Blind Alley

They smell your breath_
in case you have said I love you.
They smell your heart.

Strange time it is, my darling.

And love
is whipped
at roadblocks;

Love shall be kept concealed in corners of closets.

In this rough blind alley with a twist of cold,
they keep the fire
burning on the fuel of[……]

ادامه ی متن

درباره ی ماهی و گربه

[داستان کوتاه]

 

تو میدون اسبی[*]، لا به لای مجسمه های اسبایی که تو محوطه ی میدون پراکنده شده ان چند تا حوض هست که مردم ماهیای عیدشونو میندازن توشون. ماهیا هم تمام سالو تو اون حوضا زندگی می کنن. ولی معمولن تا آخر زمستون عده ی زیادی ازشون باقی نمی مونه.

چیزای زیادی عمر ماهیارو کم می کنه: تا و[……]

ادامه ی متن

!سیسیفوس آگاه

به یاد هادی های پاکزاد

 

سیسیفوس چگونه آگاه می شود؟

سیسیفوسی که به سیسیفوس بودن خود آگاه است بیچاره است! سیسیفوس آگاه البته واقعن «بیچاره» ست؛ نه فقط مجازن_ مگر چاره هم دارد؟! سیسیفوسِ ناآگاه تا زمانی که سنگی برای غلتاندن داشته باشد بیچاره نیست، بلکه هم خیلی خوشبخت و شاد است، هم در واقع «چ[……]

ادامه ی متن

آن گاه که می هراسم از روزی که دیگر نباشم

برای ش

 

آن گاه که می هراسم از روزی که دیگر نباشم

پیش از آن که سرانگشتان قلمم

دانه های پراکنده ی ذهن پر غوغایم را خوشه چینی کنند؛

پیش از آن که برجی از دفتر های روی هم انباشته

مثل خوشه های رسیده افکارم را در بر بگیرند

 

آن گاه که بر رخ پر ستاره ی شب

طالع مهیب مه آلود عشقی ابدی را[……]

ادامه ی متن

ما سرباز بودیم

ما سرباز بودیم؛
بره های پروار و خوب رسیده
که وقت سر بریدنمان بود.


ما سرباز بودیم؛
بره های پرواری که می بایست قربانی می شدیم
پیش از آن که گوشتمان تلخ شود.


ما بره هایی بودیم که هدفی برای زاییدنمان نبود
مگر آن که «در یک شب ستاره باران»
مین و خمپاره و تفنگ آتش زا
ماهیچه های رسیده مان را
تر[……]

ادامه ی متن

Another Sleepless Night

How many times have you rolled on your side on your bed in the dead silence and darkness of past 3 a.m. after several efforts to fall asleep, and with wide open eyes looking at a dark corner of your room saying in sotto voce “this is not my life”?

Are you living your life?

This is not my lif[……]

ادامه ی متن

مرثیه یی برای یک چریک

خاطرات من «خاطرات بولیوی» است،
آرمانی که پیش به سوی نابودی می رود_
نابود شدنی حتمی؛
اگر چه مذبوحانه آرزوی چاره یی می کردیم.
خاطرات من یأسِ شکست است،
مثل خاطرات گوسفندی که قربانی خواهد شد
در نمایش احمقانه ی «خدایی» جانی؛
اگر چه تو ورقش می زدی
شاید به امید این که جایی از آن
«جان پیچی» کار گذا[……]

ادامه ی متن