عاشقانه ی خوابگرد

            سبز که سبز می خواهمت!

نسیم سبز. شاخسار سبز.

قایق بر دریا

و اسب در کوهسار.

 

با سایه ی بر کمرش

زیبای من غرق رویاست بر لب ایوانش.

گوشت سبز، مو سبز،

با چشم های سیمین سرد.

            سبز که سبز می خواهمت!

زیر ماه کولی،

همه چیز خیره به اوست

و او نمی تواند ببیندشان.

 [……]

ادامه ی متن

A Sketch

The night

has been singing

for ages

with its bloody throat.

 

The sea

has been sitting coldly.

 

A branch

in the blackness of the forest

screams towards

the light.

 

Poems by Ahmad Shamlou

Ahmad Shamlou“A Sketch” (Original title: «طرح»)

A poem by Ahmad Shamlou

Translated by Sina Ghasem[……]

ادامه ی متن

Of Death

I have never feared death,
Even though its hands are heavier than nothingness.
My fear, though, is of dying on a land
Where the wage of a gravedigger
Is higher than
The price of a human’s freedom.

Searching
Finding
And then
Choosing at will,
And to build a bulwark
Out of oneself_

If death has a price higher than these,
Never, never, ever I am scared of death.[……]

ادامه ی متن

Romantic

He who says “I love you”

is a sad soloist

having lost his song.

 

I wish love had

a tongue to speak

 

A thousand happy larks

are in your eyes,

A thousand silent canaries

in my throat.

 

I wish

love had a tongue to speak

 

He who says “I love[……]

ادامه ی متن

The Black Mountain

I am taking my first feeble steps

from behind my ancient black mountain,

from the prison in which I was a captive for years.

I feel the snowflakes on the infected wounds on my body;

the snowflakes sit on my wounds, and I enjoy it_

I am Winter’s child!

 

And you but find ref[……]

ادامه ی متن

کوه سیاه

نخستین قدم های لرزانم را
از پشت کوه سیاه باستانی ام برداشته ام،
بیرون از زندانی که صد ها سال اسیر آن بوده ام.
بر زخم های چرکین پوستم دانه های برف را احساس می کنم_
دانه های برف بر زخم هایم می نشینند و من از آن لذت می برم.
من فرزند زمستان ام!

و اما تو به همان کوه سیاه پناه می بری
که تا امروز شک[……]

ادامه ی متن

شش روبان

برای ش

اگر خنیاگری بودم، برایت شش آهنگ عاشقانه می خواندم
تا به تمام دنیا بگویم از عشق میانمان،
اگر تاجری بودم، برایت شش الماس می آوردم
با شش رز به سرخی خون تا محبوبم را بیآذینند؛
اما من مردی ساده ام، دهقان عامی یی فقیر،
پس این شش روبان را از من بگیر تا موهایت را ببندی.

زرد و قهوه یی، آبی مثل[……]

ادامه ی متن