نخ

[فلش فیکش / داستانک]

 

من از بالا همه چیزو می دیدیم. فک کنم نقش خدا رو داشتم.

_”مرسی که کارمو راحت کردی عشق من.”

***

سوسک سیاه کوچولو شاخک های ریزشو تکون می داد و سعی می کرد راهشو از کنج دیوار پیدا کنه. نا مطمئنانه پیش می رفت. گهگاهی راهشو کج می کرد. گاهی پا پس می کشید. گاهی تندتر قدم بر م[……]

ادامه ی متن

The Smell of Grass

[Flash Fiction]

 

I think I left a few million body cells on the pavement. A few million skin cells, a few million blood cells, and a few million cells of the muscular tissue under my skin which is also known as—the flesh.

I had fallen on my stomach on the grass. I thought to myself: “Ar[……]

ادامه ی متن

بوی علف

[داستانک / فلش فیکشن]

 

فک کنم چند میلیون از سلولای بدنمو رو آسفالت جا گذاشتم. چند میلیون سلول پوست، چند میلیون سلول خون، چند میلیون از سلولای بافت زیر پوست که بهش گوشت هم می گن.

به شکم رو علفا افتاده بودم. با خودم فکر می کردم “مطمئنی «واقعن» زنده یی؟” گردنم به یه طرف خم شده بود. چشمام باز ب[……]

ادامه ی متن

چرا پدر بزرگ عینک مادر بزرگ را قایم کرد؟

[فلش فیکشن (داستانک)]

 

اون وقتا که منم مثل شما کوچیک بودم، مامان بزرگ خودم شبا قبل از خواب برام قصه می گفت. گاهی قصه های قدیمی یی که خودش وقتی بچه بود براش تعریف می کردن، گاهیم قصه هایی که خودش تو کتابا خونده بود، گاهی هم قصه های خودشو می گفت. آخه مامان بزرگم زن با سوادی بود، خودش داستان می[……]

ادامه ی متن

موش، کارت شارژ، و یخچال مغازه دار

[فلش فیکشن]

 

امید 7 سال پیش فکر بکری کرده بود که با برادرش بیان سوپر مارکت کنار میدونو بخرن. مغازه دقیقن جنب میدون اصلی شهر بود و هیچ سوپر مارکت دیگه یی اون نزدیکیا نبود. مغاره ی کوچیکشون مدام پر و خالی می شد. هیچکی هم از خریدش راضی نبود ولی باز مغازه پر و خالی می شد. کلی سود نصیب امید و ابر[……]

ادامه ی متن

ساعت دیواری

ساعت دیواری قدیمی پدر بزرگ گوشه ی اتاق تیک تاک می کنه. ساعتی که پدر بزرگ 30 سال پیش تو سفرش به آلمان خریده بود. داییم می گفت تحفه رفته از آلمان خریده. ساعت گنده رو که ابعادش اندازه ی تابوت بچه س اون همه راه از آلمان آورد که چی. پدربزرگ الان 3 متر زیر زمینه. ساعتش اما هنوز داره تیک تاک می کنه.

تیک ت[……]

ادامه ی متن

زندانی شماره ی 66

[داستانک (فلش فیکشن)]

1 – 2 – 3 – 4 – 5 – 6.

1 – 2 – 3 – 4.

می دونی ما چند وقته اینجاییم؟ می شه از سیگارایی که همراه صبونه می دن حساب کرد؛ روزی 3 نخ همراه صبونه. (مکث) روز اول بدن آدم مثل عادتش عمل می کنه. سر ساعت می خابی؛ به موقع بیدار می شی. ولی به محض بیدار شدن می بینی کاری نداری انجام بدی[……]

ادامه ی متن

درباره ی عینک مادربزرگ

مادربزرگ یه ساعت داشت که هیچ وقت؛ چه اول بهار که ساعت ها رو جلو می کشن، چه اول پاییز که ساعت ها رو عقب می کشن، تنظیمش نمی کرد. می گفت «من چه کار دارم ساعت چنده من فقط می خام قرصامو بخورم.» با همین ساعت بود که وقت بیدار شدنشو تنظیم می کرد.

صبح که بیدار میشد، همیشه یکی بود که قبل از خودش بیدار شده با[……]

ادامه ی متن

فردیس

[داستان کوتاه]

 

پشت در هاي قطار همه صف كشيده بودن _البته اگه بشه به ش گفت صف. تقريبن هميشه، تو همين ساعت مترو اين قدر شلوغه. تا از مغازه برگردم برسم به مترو كرج، هميشه همين موقع ها مي رسم. چاره يي ندارم، بايد شلوغيشو تحمل كنم. هرچي بيشتر طول بكشه در هاي قطارو باز كنن، جمعيت بيشتر به هم مي چس[……]

ادامه ی متن