نخ

[فلش فیکش / داستانک]

 

من از بالا همه چیزو می دیدیم. فک کنم نقش خدا رو داشتم.

_”مرسی که کارمو راحت کردی عشق من.”

***

سوسک سیاه کوچولو شاخک های ریزشو تکون می داد و سعی می کرد راهشو از کنج دیوار پیدا کنه. نا مطمئنانه پیش می رفت. گهگاهی راهشو کج می کرد. گاهی پا پس می کشید. گاهی تندتر قدم بر می داشت. چندقدم جلو تر نخی دید که از آسمون آویزون بود.

_”از کنارش رد شم… یا شایدم اگه دلم خاست پا بذارم روش و رد شم.”

با بی خیالی سمتش رفت، در حالی که خودشو بهش می کشید از بغلش رد شد. قلقلکش می داد.

جلوتر رفت، چند قدم جلوتر؛ و بعد دیگه جلوتر نمی تونست بره. گردنشو چرخوند و نخو دید که دنبالش کشیده می شه. سعی کرد با پاش جداش کنه، که نشد. روشو برگردوند و خواست راه اومده رو برگرده، تا نخ ازش جدا بشه. وقتی سر جای اولش رسید دید که فقط یه نخ بهش وصل نیست، نخ به دست و پاهاش پیچ خورده.

با دستای کوچولوش سعی کرد نخا رو از خودش بکنه. هرچی بیشتر دستاشو به هم می مالید تا نخا جدا بشن دستاش بیشتر تو نخا گره می خورد. اونقدر که دیگه دستاشو نمی تونست تکون بده.

بعد شروع کرد به لگد زدن و با پاهاش نخا رو جدا کردن. بدن براقشو پیچ و تاب می داد. آخرش وقتی از وول خوردن خسته شد، به خودش نگاه کرد. نخی بهش وصل نبود، خودش یه قرقره نخ بود.

یهو سرشو بر گردوند و بالا رو نگاه کرد.

Read Also  طالبی - یک داستان کوتاه

این صدای من بود که شنیده بود.

و آخرین چیزی که دیده بود، دهن خوشگل من بود.

آخی، بیچاره…!


داستانک فارسی
Photo by Sina Ghasemi
داستانک فارسی
Photo by Sina Ghasemi
داستانک فارسی
Photo by Sina Ghasemi
داستانک فارسی
Photo by Sina Ghasemi
داستانک فارسی
Photo by Sina Ghasemi
نخ
Rate this post

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *