موش، کارت شارژ، و یخچال مغازه دار

[فلش فیکشن]

 

امید 7 سال پیش فکر بکری کرده بود که با برادرش بیان سوپر مارکت کنار میدونو بخرن. مغازه دقیقن جنب میدون اصلی شهر بود و هیچ سوپر مارکت دیگه یی اون نزدیکیا نبود. مغاره ی کوچیکشون مدام پر و خالی می شد. هیچکی هم از خریدش راضی نبود ولی باز مغازه پر و خالی می شد. کلی سود نصیب امید و ابراهیم کرده بود.

یه ظهر گرم و شرجی بهاری بود. تو مغازه 2 3 تا مشتری بود. ابراهیم خم شده بود _تقریبن دراز کشیده بود رو زمین_ و دسته ی جارو رو کرده بود زیر یخچال و هی تکون میداد. امید دم دخل وایساده بود. یه دختر جوون یه مشت چیزمیز رو پیشخون گذاشته بود و منتظر بود امید حسابشون کنه.

یه پسر جوون داخل مغازه شد و سمت یخچالی رفت که عقب مغازه بود و روش نوشته بود «ولکام تو یور شاپ» (با 2 تا ال). در همین حین امید داشت قیمت چیزاییو که دختره برداشته بود جمع میزد.

دختره خطاب به امید گفت: «یه شارژ 2 تومنی هم میخاستم». یه اسکناس 10 تومنی هم گذاشت رو میز.

پسر جوون یه بطری نوشیدنی از تو یخچال بر داشت و دقت کرد موقع بستن در یخچال، در نخوره به سر ابراهیم. امید از زیر پیشخون برگه ی شارژارو برداشت و می خواست یدونه ازش جدا کنه. پسر جوون بر می گرده و یه قدم سمت در مغازه بر میداره. تو همین لحظه صدای «تق» بلندی از پشت سرش میاد. هرکی تو مغازه بود از جاش میپره و بلافاصله بر میگردن سمت محل صدا. پسر جوون هم بر میگرده سمت یخچال؛ فکر کرد در یخچالو بد بسته، یکی از بطریا افتاده پایین شکسته بود.

Read Also  The Smell of Grass

امید در حالی که برگه ی شارژه دست راستشه و یدونه شارژی که ازش جدا کرده دست چپش، با خشونت به پسر جوون نگاه کرد گفت: «چیکا کردی؟!»

پسره خودشم نمیدونست چکارکرده. اما ابراهیم که هنوز اون پایین بود فک کرد امید با اون بوده، جواب داد: «چیزی نشده دسته ی تی خورد کف یخچال صدا داد.»

امید که اعصابش خورد شده بود گفت: «اونو ول کن، الان میزنی یه جایی از یخچالو میشکونی. به جاش از اون حشره کشا بزن بش.»

ابراهیم همین طور که جواب امیدو می داد هنوز داشت به کارش ادامه میداد: «با حشره کش مگه موش میکشن!» و بعد یه صدای «تق» دیگه اومد.

امید با حواس پرتی و بدون اینکه نگاه کنه، شارژی که می خواست بده به دختره رو ول میکنه رو میز و بر میگرده سمت ابراهیم با خشونت میگه: «تو رو خدا بیا کنار از اونجا تا چیزیو نشکوندی ابراهیم.» و یکی دو قدم میره سمت ابراهیم.

_«با حشره کش چطوری میخوای موش بکشی؟»

_«خب خفش میکنه دیگه.»

_«لاشه شو کی می خواد از اون زیر در بیاره؟»

_«من در میارم. داداش بلند شو از اونجا خودم میام ترتیبشو میدم.»

 

امید بر می گرده سمت دختره، باقی پولشو بهش میده و باقی کارتای شارژو می چپونه زیر پیشخون.

_«آقا شارژو ندادید.»

_«دادم بهت.»

_«ندادید. پولشو کم کردید ولی شارژو ندادید!»

_«من همیشه تا جنس ندم به مشتری پول نمیگیرم. نگو ندادی!»

_«ینی چی آقا اگه شارژو دادید پس کوش؟!»

_«ببین اینجا دوربین داره، میخای فیلمو بیارم نشون بدم؟ برو از این حرفا نزن.»

Read Also  درباره ی عینک مادربزرگ

_«مگه چی گفتم؟! شارژو نمیدید پولشو پس بدید!»

 

کسایی که تو مغازه بودن دیدن قضیه داره جالب میشه وایساده بودن امید و دختررو می پاییدن و گوش تیز کرده بودن ببینن کی چی میگه.

_«ببین الکی برا من این ادا اطفارارو در نیار من ختم روزگارم!»

امید تند تند و با خشونت چیزایی که دختره خریده بودو می ریزه تو کیسه و هل میده سمت دختره.

_«از این حرکاتم میخوای در بیاری دفه دیگه نیا اینجا!»

 

دختره با نفرت به امید نگاه می کنه و سر تکون میده.

 

_«اینجوریم نگا نکن، آبروتو میبرما! فهمیدی؟!»

 

بعد از این حرف، دختره که دید همه دارن نگاهش می کنن تصمیم گرفت زودتر از اونجا بره. موقع رفتن زیر لب فقط گفت: «بی شخصیت!» اما امید صداشو شنید و چیزی نمونده بود بهش حمله ور شه؛ داد زد: «با کی بودی؟ وایسا بینم!»

ابراهیم که مدتی بود از زیر یخچال بیرون اومده بود و معرکه رو تماشا می کرد دید داره شر درست میشه سریع دست امیدو کشید و بهش گفت: «داداش بی خیال، ولش کن…»

دختره هم که ترسیده بود تند تند از اونجا دور شد.

 

ابراهیم ضربه یی به شونه ی امید زد که آرومش کنه.

_«تو برو استراحت کن؛ من پشت دخل وایمیستم.»

 

بعد امید در حالی که زیر لب فحش میداد رفت سمت عقب مغازه. ابراهیم اومد پشت دخل تا چییس و بیسکوئیتی که پسر جوون علاوه بر شیشه ی نوشیدنی برداشته بودو حساب کنه. بطری نوشیدنیو برداشت یه کم اینور اونورش کرد دید قیمتش معلوم نیست. پرسید: «خودت نمیدونی این چنده؟»

Read Also  About a Fish & a Cat

پسره جواب داد: «فک کنم 500.»

ابراهیم با حالتی مضنونانه گفت: «فک کنی؟»

_«خب چه میدونم، شما مغازه داری.»

ابراهیم خوب که بطری رو اینور اونور کرد دید یه گوشش نوشته 500. بعد گفت «کلن شد 1600.»

پسره پولو داد بهش و گفت: «یه کیسه هم لطف میکنی؟»

_«مگه چی خریدی که کیسه می خوای؟»

_«خب هرچی! خرید کردم بلخره.»

ابراهیم با بی حوصلگی کیسه رو انداخت رو پیشخون جلو پسره و گفت: «بیا بگیر بابا.» بعد مشغول حساب خریدای بقیه ی مشتریا شد.

پسره وقتی از در رفت بیرون بلافاصله 2 نفر دیگه رفتن تو. با خودش عهد کرد که دیگه از اونجا خرید نکنه، ولی می دونست بازم مجبور میشه برگرده اونجا چون تا چندین متر اونورتر مغازه یی نبود. احتمالن خیلی ها هم مثل اون خفتو به زحمت اضافی ترجیح بدن.

 به نظر می رسید کاسبی ابراهیم و امید پایانی نداشته باشه و اهمیتی نداشته باشه چندتا مشتری ناراضی از در بیرون میرن؛ اونا بازم بر میگردن، افراد جدیدی هم اضافه میشن. احتمالن هر کس دیگه یی هم جاشون بود اهمیتی به مشتریاش نمی داد؛ مردم تحمل خیلی بیشتر از اینا رو دارن.

اما موشا نه! 😉

 

2-5-91

ب ب س

 

فلش فیکشن

Featured image from Mouse in a Box!

 

موش، کارت شارژ، و یخچال مغازه دار
Rate this post

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *