ما سرباز بودیم

ما سرباز بودیم؛
بره های پروار و خوب رسیده
که وقت سر بریدنمان بود.


ما سرباز بودیم؛
بره های پرواری که می بایست قربانی می شدیم
پیش از آن که گوشتمان تلخ شود.


ما بره هایی بودیم که هدفی برای زاییدنمان نبود
مگر آن که «در یک شب ستاره باران»
مین و خمپاره و تفنگ آتش زا
ماهیچه های رسیده مان را
ترد و برشته کند.

پیش از آنکه طعم زندگی زیر زبانمان بیاید.


فلسفه ی تمام شهادت ها این است،
و گرنه غرور و غیرت و سالار شهیدان
چیزی جز «بهانه یی» نیست.


مسئله این است:
بشقاب «خدا» خالی نماند
از اندام کباب شده ی بره های قربانی.


مسئله ی ما بودن و نبودن نبود.


مسئله ی ما پروار کردن سینه و بازو هایمان بود
برای روزی که از آن ها «سپری» بسازیم
برای آرمان و عقیده.


ما ابر انسان نبودیم
و مادر ما ستاره یی رقصان نبود.
شاید از ده ها توله ی ماده سگی باشیم،
که در شبی بهاری فحل شده بود.


ما سرباز بودیم؛
تکه های برشته ی ران و دنده و پهلو،
و نام همه ی ما «شهید» بود.


و بهای ما به قیمت
70 کیلو
گوشت با استخوان.

ما سرباز بودیم

ما سرباز بودیم
Rate this post

Read Also  To a Skull

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *