درباره ی ماهی و گربه

[داستان کوتاه]

 

تو میدون اسبی[*]، لا به لای مجسمه های اسبایی که تو محوطه ی میدون پراکنده شده ان چند تا حوض هست که مردم ماهیای عیدشونو میندازن توشون. ماهیا هم تمام سالو تو اون حوضا زندگی می کنن. ولی معمولن تا آخر زمستون عده ی زیادی ازشون باقی نمی مونه.

چیزای زیادی عمر ماهیارو کم می کنه: تا وقتی که مدرسه ها بازن، بچه ها با چوب و چماق می افتن به جونشون؛ تابستون آب لجن گرفته و کثیف ماهیارو می کشه؛ زمستون وقتی سطح آب حوضا یخ می زنه غذا برا خوردن خیلی کم گیر می آد؛ تو تمام فصلا هم که دشمن بزرگ ماهیا، گربه ها هستن که میان دور و بر حوضا کمین می کنن و حمله می کنن به ماهیا، یا ماهیای مرده ی کنار حوضو می خورن؛ گاهی وقت ها هم پرنده هایی که رو درخت های کاج تو میدون اسبی لونه دارن ماهیایی که رو سطح آب شنا می کننو شکار می کنن. ولی مثل هر موجود دیگه ماهیا هم یه دشمن خیلی بزرگ دارن که با هیچ دشمن دیگه یی قابل مقایسه نیست _یعنی خود ماهیا.

میدان اسبی Asbi Square

برای مردمی که با احساس آرامش و با لذت ماهیا رو تو حوض نگاه می کنن و بهشون غذا می دن باور نکردنیه که چه رقابتی تو این حوضا جریان داره. نمی دونن وقتی یه ماهی کوچیک باشی با چه زحمتی باید غذا پیدا کنی؛ ماهیای بزرگتر رحمی ندارن. تا حالا دعوا کردن ماهیا رو دیدید؟

من و پدر و مادرم با خیلی ماهی دیگه تو یکی از این حوضا زندگی می کردیم. گفتم زندگی می کردیم چون الان دیگه تنها ساکن اینجا منم. زندگی من تا پاییز امسال خوب بود. زندگی برا یه بچه تو یه جای به این شلوغی خیلی سخته، ولی مادرم مراقبم بود. موقع غذا خوردن که می شد، من و مادرم با همدیگه دنبال غذا می گشتیم _تا پاییز امسال.

مادرمو خیلی دوس داشتم. ولی از پدرم متنفر بودم. اون اصلن پیش من نبود، دنبال کار خودش بود. مادرم تک تنها منو بزرگ کرد. اگه مادرم نبود من هیچ وقت به این سن نمی رسیدم. از وقتی یادم می آد پدرم حتا یه بار هم به من محبتی نشون نداد؛ انگار نه انگار من دخترش بودم. به زنش هم هیچ حسی نداشت. حتا وقتی مادرمو کشتن هیچ حسی نداشت، حتا ناراحت هم نشد.

تا پاییز جمعیت حوض خیلی کم شده بود. بیشتر ماهیا به یه طریقی مرده بودن. تو یه روز تو اواخر پاییز بود که مادرم کنار حوض داشت شنا می کرد که اون گربه بهش حمله کرد؛ یه گربه که یه چشمش کور بود. می گفتن تو دعوا چشمش کور شده. از اون پدر سوخته های روزگار بود. خدا می دونه تا حالا قاتل چند نفر دیگه شده. قیافه ی اون گربه خوب تو ذهنم موند؛ گرچه گربه های زیادی هم اینورا نیستن. با خودم قسم خوردم انتقاممو ازش بگیرم.

از اون وقت به بعد زندگی برام خیلی خیلی سخت شد. زمستون که اومد غذا خیلی کم شد. خیلی زود دیگه ماهی یی جز من و پدرم تو حوض باقی نموند. فقط من بودم و پدرم. ولی باورتون می شه حتا اون موقع غذای کمتری می خوردم؟ باورتون می شه یه نفر با پدر خودش سر غذا رقابت کنه؟ بارها سر یه تیکه غذا منو کتک زد. بهترین جای حوضو گرفته بود و من تو سردترین و خطرناکترین جای حوض زندگی می کردم و از پس-مونده های غذای اون تغذیه می کردم.

ولی وقتی مدت زیادی تو یکی از این حوضا زندگی کنی و مجبور باشی هر بار خودتو تو یه سوراخ سمبه قایم کنی به مرور از اتفاقاتی که تو این میدون می افته بو می بری. مثلن می فهمی اهالی دیگه ی این میدون هم چطور در حال رقابت با هم ان. می فهمی اون گربه ی یه چشم هم یه پسر نوجوون داره که رابطش با پدرش شکرابه.

Read Also  طالبی - یک داستان کوتاه

میدون اسبی قلمرو گربه ی یه چشم بود؛ قصد هم نداشت با کسی قسمتش کنه، حتا با پسر خودش. بهترین جای خاب و بهترین غذا مال گربه ی یه چشم بود. اون رقیبی هم نداشت. خیلی وقت پیش سر قلمرو یه چشمش کور شده بود. گربه های دیگه هم می دونستن ترسی از از دست دادن چشم دیگه اش برا نگه داشتن قلمروش نداره. حتا آدما هم جرئت نمی کردن نزدیکش بشن از بس بزرگ و وحشی بود.

بارها وقتی گوشه ی تاریک حوض کز می کردم، غرغرای زیر لبی پسر لاغر مردنیش با اون چشمای ورقمبیده و گردن درازشو می شنیدم که با حرص دندوناشو رو هم می سایید و  زیر لب می گفت: «امیدوارم زیر تریلی بری و هزار تیکه بشی تا یه دنیا ازت راهت بشن! گربه ی پیر عقده یی!». باید به غرور یه گربه ی جوون احترام گذاشت وگرنه نسبت به نزدیکترین کسش هم کینه پیدا می کنه. اما این کینه ی گربه ی جوون یه ایده یی بهم داد. چند روز دربارش فکر کردم تا این که یه نقشه ی خوب پیدا کردم. یه نقشه که به درد هر دوتامون می خورد.

یه روز بعد از ظهر رفتم همون جایی که گربه ی جوون می لمید و غرغر می کرد. اون قدر ازش فاصله گرفتم که اگه یه وقت خاست بم حمله کنه نتونه. صداش زدم گفتم: «آهای، آی گربه!»

میدان اسبی Asbi Square

گربه هه با دست پاچگی از جاش بلند شد و دور برشو نگا کرد.

_«اینجام این پایینم.»

وقتی متوجه من شد چشاش داشت می زد بیرون.

_«از زندگیت سیر شدی؟!»

_«گوش کن کار مهمی بات دارم.»

_«5 ثانیه فرصت داری حرف بزنی، وگرنه…»

_«مطمئن باش اگه ارزش شنیدن نداشت اینطور خودمو به خطر نمی نداختم. چیزی که می خام بت بگم برا هر دو مون مهمه.»

_«خب بنال چی می خای بگی عصرونه ی من!»

_«ما یه مشکل مشترک داریم. تو مشکل منو حل کن، من مال تو رو!»

_«چی؟ از چی داری حرف می زنی؟»

_«ببین، من می دونم تو در مورد بابات چه حسی داری». یهو سر جاش خشکش زد. «تو هم اگه جای من بودی از همه چیز بو می بردی. ولی نترس من به کسی چیزی نگفتم. اومدم بت بگم مشکل من ام مثل مال توئه.» گربه هنوز ساکت بود. «من یه نقشه خوب دارم. بهت کمک می کنم از شرش خلاص شی. تو پادشاه جدید می شی! ولی به یه شرطی: بابای لعنتی منو از بین ببری. برا تو که هم فاله هم تماشا.»

گربه هه یه کم من-من کرد گفت: «همچین چیزی غیر ممکنه. کسی زورش به بابای من نمی رسه.»

گفتم: «با هرکس باید به روش خاص خودش مبارزه کرد. همه می دونن بابای تو چه موجود طمع کار و حریصیه… حتا در مورد پسرشم استثنا قائل نمی شه.»

_«خب حالا نقشه ی تو چیه؟»

_«فردا صب زود می آم نزدیک جایی که بابات همیشه می خابه. تو هم اونجا باش. تو بیا نزدیک حوض، با پنجه هات بزن رو آب و سر و صدا کن. ولی مراقب باش نیوفتی تو آب چون لبه ی حوض، اون قسمت، لجن گرفته و لیزه. بابای عقده یی تو هم وقتی بیدار شه و ببینه که پسر جوونش زرنگ تر از خودش شده و اول صب یه شکار خوب گیر آورده، به هر آب و آتیشی می زنه که زودتر از پسرش منو شکار کنه. تو همون موقع که سرش گرمه هلش می دی تو آب. اون هم غیر ممکنه بتونه بیاد بیرون _بت قول می دم. ولی یادت نره در عوض چکار باید برا من بکنی!»

Read Also  ساعت دیواری

گربه ی جوون از نقشه ی من خوشش اومده بود. قبول کرد که فردا طبق نقشه ی من عمل کنه.

فردا صب زود اومدم نزدیک جای خاب گربه ی یه چشم. گربه ی جوون اومد و مشغول انجام همون کاری شد که من بش گفته بودم. گربه ی یه چشم از خاب پرید و چشمش به پسرش افتاد که تو یه متریش نزدیک حوض داره وول می خوره. سریع از جاش بلند شد و اومد سمتش. تا دید پسرش چه ماهی ترگل ورگلی پیدا کرده، خرناسی کشید داد زد: «برو کنار پسر!»

_«بابا، ماهی خودمه. خودم پیداش کردم.»

_«خفه شو الدنگ. تو رو ساختن برا لاشخوری. برو کنار تا ماهی رو نپروندی».

_«من اول رسیدم اینجا. چه فرار کنه چه نکه مال خودمه».

گربه ی یه چشم تحملش پر شد یکی خابوند تو گوش پسرش.

_«دهنتو ببند! بار بعدی گردنتو می شکونم!»

گربه ی جوون چند سانت افتاد عقب و صورتشو با پنجه اش پوشوند. گربه ی یه چشم هم فرصتو غنیمت شمرد و برگشت سمت من. تا دوباره چشمش به من افتاد آب از دهنش راه گرفت. من یه کم سمت وسط حوض عقب کشیدم. گربه دید دارم فرار می کنم با عجله تا لبه ی حوض اومد جلو و تا جایی که می تونست خم شد سمت من. فقط یه کمی از من فاصله داشت، که گربه ی جوون بلافاصله از پشت سر با تمام قدرت هلش داد سمت جلو. گربه یه چشم پاش سر خورد و افتاد تو حوض. دست و پا زنان می خاست از حوض میاد بیرون، اما هر بار که نزدیک لبه ی حوض می شد پسرش دوباره هلش می داد تو حوض. گربه ی یه چشم هم که مرگو جلو چشمش می دید با التماس به پسرش می گفت: «پسرم! پسر گلم… نجاتم بده. التماست می کنم. عزیرم من پدرتم! نصف قمروم برا تو! اصل… اصلن همش برا تو. فقط نذار بمیرم. خاهش می کنم.»

گربه ی جوون هم با قیافه ی جدی و بی احساس فقط جواب داد: «همین الان ام همش مال منه». گربه ی یه چشم کمی دیگه دست و پا زد و آخرش مثل یه تیکه گوشت با دهن باز مونده رو آب شناور شد.

وقتی مطمئن شدم مرده، رفتم سمت گربه ی جوون با لبخند بهش گفتم: «تبریک می گم پادشاه جوون!» اونم با لذت می خندید. بعد بش گفتم «اما یه کار نیمه تموم دیگه مونده…».

_«آره راس می گی رفیق. حالا بگو باید چکار کنم.»

پدرم یه جایی نزدیک وسط حوض می خابید؛ نزدیک پاهای یکی از اسبای سیمانی توی حوض. فکر می کرد اونجا امنترین جای حوضه. البته هم درستم می گفت؛ به شرطی که دختری نداشته باشی که راه رسیدن به وسط حوضو به یه گربه لو بده!

_«ببین بابام اونجا وسط حوض میخابه. با شناختی که من از بابای عیاش تنبلم دارم تا چن ساعت دیگه هم گیج خابه. برا همین خیالت راحت باشه. اگه از این مسیری که من می گم از روی یخا بری مطمئن باش راهش امنه. برو با یه صبونه ی خوب سلطنتتو جشن بگیر!»

راهو نشونش دادم. گربه لبه ی حوض وایساد و اولین گامو با شک و تردید رو یخا گذاشت. چند قدم دیگه هم با ترس و لرز برداشت. وقتی کمی دیگه جلو رفت کم کم اعتماد به نفس گرفت و در حالی که لبخند می زد رفت جلو. وقتی رسید وسط حوض سرشو برگردوند و فقط با حرکت لب گفت: «کجاس؟» من هم بش گفتم: «بازم برو جلو». دقیقن رسید بالای سر بابام. دقیقن جایی خابیده بود که بالای سرش باز بود و خوب بهش هوا می رسید. گربه بدون اینکه کوچکترین صدایی تولید کنه خم شد سمت آب. بعد پنجه هاشو آورد بالا، سریع کردشون تو آب و بابامو از تو آب پرت کرد رو یخا. بعد همین جور که بابای از همه جا بی خبر من داشت دست و پا می زد پنجه اشو گذاشت رو شکمش و سرشو از زیر آب-ششاش گاز گرفت و با چند تا تکون کند. بعد سرشو آورد بالا و در حالی که کله ی بابای من از لای دندوناش آویزون بود به من لبخند می زد. من ام در جوابش فقط یه لبخند زدم.

Read Also  فردیس

کله ی بابامو تف کرد تو آب. بعد بدن بابامو به دندون گرفت و خاست راه بیوفته از رو حوض بیاد کنار. سمت من سرشو تکون داد و با حالت پرسگرانه بم نگاه کرد که یعنی «باید از کجا برگردم». من هم که دیگه خطری احساس نمی کردم بلند داد زدم «از همون جایی که هستی مسقیم برو جلو». خودم ام شنا کردم و رفتم جایی که دقیقن رو به روش باشم.

گربه ی جوون تند تند داشت می اومد جلو و صبر نداشت که بابای منو ببره یه گوشه بخوره. ولی بعد یهو وایساد. فک کنم یه چیزی شنیده بود. خواست سریع برگرده عقب که تو کمتر از یه ثانیه تا فرق سر رفت تو آب. یخ زیر پاش شکسته بود و حتا فرصت نکرد که کمی هوا تو سینه اش حبس کنه. یه مشت آب یخ زده و لجن گرفته رفت تو حلقش و همینطور که به حالت عصبی دست و پا می زد هر بار که سرش از آب بیرون می اومد تند-تند فقط می گفت: «چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟…» چه سوال احمقانه یی! چرا؟ واقعن نمی دونست چرا؟ فکر می کرد من به یه دونه حوض یا چند تا حوض قانع ام؟ فکر نمی کرد که من همه ی میدون اسبیو می خام؟ نمی فهمید که من می خاستم شر تمام گربه ها رو از این محل کم بکنم و خودم و بچه هام با آرامش اینجا زندگی کنیم؟ یعنی انقدر ساده بود؟! چی با خودش فکر کرده بود؟ فقط موجودات ابله سادگیو و صداقتو ارزش می دونن. با صداقت فقط یه ماهی تو سری خور می مونی. ولی من نمی خاستم همچین چیزیو! آره، من کاریو کردن که هیچکی جرئتشو نداشت.

یکی دو ساعت بعد، یکی از کارگرای شهرداری که تو میدون کار می کرد در حالی که زیر لب با خودش حرف می زد و سر تکون می داد، با بیلش جسد یخ زده ی دو تا گربه و بدن بی سر یه ماهی قرمز درشتو از تو حوض در آورد. فک کنم دلش براشون سوخته بود… ابله.

***

حوض تقریبن خالی شده. دیگه فقط من ام. تمام حوضای میدون اسبی مال منه؛ یعنی کل میدون اسبی مال منه. هاها! کار من برای الان تموم شده: انتقام مادرمو از قاتلش گرفتم، میدون اسبی رو از شر گربه ها خلاص کردم و پدر نامردمو از بین بردم. تا چند روز دیگه هم عید می شه و مردم ماهیاشونو آزاد می کنن تو حوضا، منم می شم ملکه ی ماهیای میدون اسبی_ بدون هیچ رقیبی!

میدان اسبی Asbi Square

 26/4/91


[*] میدان اسبی واقع در عظیمیه ی کرج است.


داستان کوتاه «درباره ی ماهی و گربه» را در ستایش خاطراتم از میدان اسبی عظیمیه ی کرج نوشتم. این داستان در حوضچه های میدان اسبی و اطراف آن ها اتفاق می افتد، و شخصیت هایش ماهی ها و گربه های ساکن میدان اسبی است. این داستان علاوه بر این ها بیانگر حس و عقیده ی من راجع به ذات انسان ها و روابطشان با هم است.

درباره ی ماهی و گربه
Rate this post

One Comment

  1. Pingback: About a Fish & a Cat - Sinarium

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *