!سیسیفوس آگاه

به یاد هادی های پاکزاد

 

سیسیفوس چگونه آگاه می شود؟

سیسیفوسی که به سیسیفوس بودن خود آگاه است بیچاره است! سیسیفوس آگاه البته واقعن «بیچاره» ست؛ نه فقط مجازن_ مگر چاره هم دارد؟! سیسیفوسِ ناآگاه تا زمانی که سنگی برای غلتاندن داشته باشد بیچاره نیست، بلکه هم خیلی خوشبخت و شاد است، هم در واقع «چاره» یی دارد. سیسیفوس ها از لحظه یی که سنگشان را از دست می دهند آگاه می شوند. یا به تعبیر دیگر از لحظه یی که چشم و گوششان باز می شود، سنگشان را گم می کنند!

سنگ های سیسیفوس

سنگ ها البته انواع مختلفی دارند: از سنگ های مادی مثل سنگ پول درآوردن برای زنده ماندن؛ سنگ تأمین نیاز های ما حصل بی احتیاطی های زیر لحاف؛ سنگ تأمین عقده ی های زمان کودکی که در دوران بزرگسالی تنها بزرگ تر و گران تر شده اند (مثل ماشین کنترلی های بچه پولدار ها که حالا تبدیل به عقده ی ماشین کوپه کابریوله شده)؛ سنگ 150 گرم گوشت بین پایی (از هر دو نوعش)؛ تا سنگ های [ظاهرن] غیر مادی مثل سنگ تحقیق و جست و جو و کشف؛ سنگ خدمت به دنیا و مخلوقات؛ سنگ خدمت به خدایان؛ سنگ فداکاری و عشق؛ سنگ آزادی. سنگ ما هر چه هست، باشد؛ از لحظه یی که دست از غلتاندن سنگ می کشیم، مصیبت ما شروع می شود. می ایستیم و به سنگمان خیره می شویم. لحظه یی بعد زیر سایه اش کمی استراحت می کنیم و فکر می کنیم «خب اصلن چرا سنگ داشته باشم؟!» همین موقع است که سنگ بزرگمان «شترق!» می ترکد و آفتاب داغ گهی که خورده ایم کله مان را می سوزاند! شاید اول کمی خوشحال باشیم که بارمان سبک شده و مثل نیچه یک مرد آزادیم، اما چه خوش خیال که شب دراز است…!

Read Also  English Translation of The Well, a Play by Alireza Tavana, Published

بعد از آگاهی چه بر سر سیسیفوس می آید؟

خیلی زود بحران وجودی گریبان گیرمان می شود. ماه ها و بلکه سال ها هزاران ایده ی فلسفی و راه و روش مذهبی را امتحان می کنیم؛ به هزاران در می زنیم و نهایتن ناکامانه، به قول هادی پاکزاد، اعتراف می کنیم: «رنگی نیست که ندیده باشم؛ راهی نیست که نرفته باشم؛ طوری نیست که نبوده باشم.»

مدتی بعد از این بحران وجودی بی پایان آهنگ های هادی پاکزاد را بهتر می فهمیم و اعتراف می کنیم که بله، واقعن: «چیزی نیست که بخوام بگم؛ جایی نیست که بخوام برم؛ هیچکی نیست که بخوام بیاد؛ چیزی نیست که بخوام لمس کنم؛ طعمی نیست که بخوام بچشم؛ بویی نیست که بخوام حس کنم؛ رنجی نیست که بخوام بکشم؛ جایی نیست که بخوام بمونم؛ میلی نیست تا برنده باشم؛ حرفی نیست که بخوام بشنوم؛ رازی نیست که بخوام بدونم؛ چیزی نیست که بهش فکر کنم؛ چیزی نیست برای داشتن؛ حسی نیست برای احساس؛ نیست آرزویی برای داشتن؛ هیچی نیست که به دست بیارم؛ چیزی نیست که بخوام ببازم؛ مرزی نیست که ازش بگذرم؛ حقی نیست که بخوام بگیرم؛ سهمی نیست از بودن ببرم؛ میلی نیست تا برنده باشم؛ شوقی نیست باسه رسیدن؛ هیچی نیست که له کنم، چیزی نیست که از نو بسازم.»

بعد از این چه می شود؟ بعد از این احتمالن به این نتیجه می رسیم که: «نیست عاقبتی به این اسیری؛ صبری نیست از جنس پیری؛ نیست جایی که تمومی بگیری. یادی نیست؛ سهمی نیست؛ میلی نیست؛ چیزی نیست…» و واقعن چیزی نیست که بتواند به زندگی معنا بدهد. در این لحظه دست هایمان را رو به آسمان (جایی که فکر می کنیم احتمالن خدایی آن جا وجود دارد) بلند می کنیم و می گوییم که «گه خوردیم، سنگی به ما بده!» واقعن از ته دل آرزو می کنیم ای کاش معجزه یی بشود و سنگی جدید برای غلتاندن پیدا کنیم. مدت هاست که به این نتیجه رسیده ایم که غیر ممکن است در محاسباتمان اشتباه کرده باشیم، بنابراین تنها آرزو می کنیم سنگ برگردد.

Sisyphus سیسیفوس
Sisyphus in Sisyphusia
Read Also  کسی به فکر پناهنده های افغان نیست

عاقبت سیسیفوس ها چه می شود؟

بعد از این دو اتفاق می تواند بیافتد: یا موفق می شویم راهی که آمده ایم را برگردیم و چیز هایی که یادگرفته ایم را فراموش کنیم (یعنی خودمان را خر کنیم) و تیله یی، قلوه سنگی، چیزی برای غلتاندن پیدا کنیم؛ و یا نه حرف های هادی پاکزاد را تکرار می کنیم: «برای رفتن حاظرم! کافیه نمی خوام بمونم!» جای شکرش باقیست که انتخاب «رفتن» همیشه موجود است و هیچ عجله یی برای آن نیست. پس سیسیفوس های آگاه می توانند حداقل به صحبت کردن راجع پدیده ی مفقود شدن سنگ، و فلسفه بافی و تولید هنر در مورد آن؛ یا باز کردن چشم و گوش سیسیفوس های هنوز آگاه نشده؛ و یا حداقل خندیدن به ریش سیسیفوس های که همچنان خالصانه و با اطمینان مشغول غلتاندن سنگ هایشان هستند و فکر می کنند در صراط مستقیم هستند، خود را سرگرم کنند. شاید سیسیفوس های آگاه هیچ وقت نتوانند سنگی به اندازه ی کافی درشت برای غلتاندن گیر بیاوردند، اما همیشه تیله و سنگ ریزه برای سرگرم ماندن در دنیا وجود دارد.

نگران نباش سیسیفوس!

نهایتن، جای نگرانی نیست، از این دنیا کسی جان سالم به در نبرده. همه مشغول دور زدن دور خودمان و بازی کردن و سرگرم کردن خودمان هستیم؛ از یک معتاد و کارتن خواب بگیر تا استاد و دانشمند و اصلن خدای روی زمین. همه از یک جا شروع کرده ایم، همه یک جا هستیم، و همه یک جا خواهیم ماند؛ بگذار سیسیفوس های ناآگاه هرچه می خواهند خیال پردازی کنند.

Read Also  A Review on The Well, a Play Directed by Abbas Abolhasani
!سیسیفوس آگاه
Rate this post

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *