زندانی شماره ی 66

[داستانک (فلش فیکشن)]

1 – 2 – 3 – 4 – 5 – 6.

1 – 2 – 3 – 4.

می دونی ما چند وقته اینجاییم؟ می شه از سیگارایی که همراه صبونه می دن حساب کرد؛ روزی 3 نخ همراه صبونه. (مکث) روز اول بدن آدم مثل عادتش عمل می کنه. سر ساعت می خابی؛ به موقع بیدار می شی. ولی به محض بیدار شدن می بینی کاری نداری انجام بدی؛ جز اینکه رو تخت فلزی دراز بکشی، به سقف نگاه کنی و فکر کنی. یا بشینی رو تخت، به تو نگاه کنی و فکر کنی. یا راه بری و فکر کنی. تو یه اتاق 6 متری انقدر راه بری که گیج بشی و بیوفتی زمین.

آخه چقدر فکر کنم؟ مغزم درد می کنه. مثل پوستی که از بس ساییده شده حساس شده باشه درد می کنه. یه تلنگر کوچولو کافیه که مغزم از درد منفجر بشه. دیگه نمی خام فکر کنم. (مکث)

راستی برات عجیب نیست من با تو دارم حرف می زنم؟ نظری نداری، نه؟ اوایل فقط اسمتو صدا می زدم؛ یادته؟ (مکث)

لامپ مهتابی رو سقف همیشه روشنه. همیشه. از زور بیکاری بهش خیره می شم. بار اول که از خواب بیدار شدم خود به خود احساس کردم صبحه. بعد که فهمیدم این لامپه هیچ وقت خاموش نمی شه، یهو دلم ریخت. الان هر موقعی می تونه باشه! گوش می دی لیوان؟ الان شاید نصفه شبه و من مثل خوناشام بیدارم! فکر می کنی چه ارزشی داره آدم وقتو بدونه؟ تو خودتو بذار جای من، مگه دلخوشی دیگه یی هم دارم؟

تو خیلی صبوری. حالم از آدمای صبور به هم می خوره. حالم از تو هم به هم می خوره لیوان پلاستیکی آشغال! تو خیلی بی رگی که صدات در نی آد. اگه من مثل تو انقدر ساکت بودم الان مثل 70 میلیون دیگه تو خونه ام نشسته بودم. گناه من چی بود؟ گناه من چی بود که با تو افتادم تو یه سلول؟ کاش یه ذره صدات در می اومد. کاش یه دفاعی از خودت می کردی. کاش قهر می کردی. کاش لااقل سوراخ می شدی که دیگه نتونم باهات آب بخورم.  به خدا اون وقت عاشقت می شدم. بهترین رفیقت می شدم. می گفتم شکرت یکی پیدا شد سکوت نکنه. یکی پیدا شد که صبور نباشه. یکی پیدا شد مثل من عصبی باشه. یکی که زدن تو سرش بهش بر بخوره. منم می تونستم مثل تو باشم. می تونستم درس بخونم، برم سر کار، مایه دار شم، آخرشم مردم که مردم دیگه. (مکث)

یه بار با یکی درد دل می کردم. بهش گفتم از زندگی بدم می آد، دوس داشتم تو این دنیا نباشم، چون حالا مجبورم از دست دادن کسایی که دوسشون دارمو تحمل کنم. این بزرگترین ترس زندگیمه. بهم جواب داد «آخه تو خیلی دلیل خنده داری می آری؛ یعنی چی چون کسایی که دوسشون داریو از دست می دی نمی خای زندگی کنی!» دیگه سعی کردم با کسی درد دل نکنم. خودمم می دونم تحقیر شدن دغدغه ی خیلیا نیست. بعضیا انقدر به حقارت عادت کرده ن که اصلن نمی فهمن حقارت یعنی چی.

بی خیال بابا، اصلن تو همون بهتر که نمی تونی حرف بزنی. وگرنه تو هم می گفتی انقدر_

_زندانی شماره ی 66! خفه می شی یا هنوز می خای زر بزنی؟!

زندانی شماره ی 66
Rate this post

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *