بوی علف

[داستانک / فلش فیکشن]

 

فک کنم چند میلیون از سلولای بدنمو رو آسفالت جا گذاشتم. چند میلیون سلول پوست، چند میلیون سلول خون، چند میلیون از سلولای بافت زیر پوست که بهش گوشت هم می گن.

به شکم رو علفا افتاده بودم. با خودم فکر می کردم “مطمئنی «واقعن» زنده یی؟” گردنم به یه طرف خم شده بود. چشمام باز بود. فقط سبزی علفا رو می دیدم و بوی علفا تو دماغم می رفت. بوی علف… انگار به هوشم آورد. سعی کردم یادم بیاد دقیقن چی شد.

برای آخرین بار برگشتم پشت سرمو نگاه کردم؛ 2 تا چراغ زرد پر نور دیدم. حتا بوق نزد. آخه چرا ترمز نکرد؟ وقتی سرمو برگردوندم خودم می دونستم تصادف حتمیه. تو چند صدم ثانیه قبل از اینکه صدای ترمزو بشنوم و صدای ترکیدن لاستیک خودمو، نمی دونم چرا خیالم راحت شد که زنده می مونم؛ حتا جاییم نمی شکنه. آماده شدم برا پرواز.

تو هوا 180 درجه چرخیدم، بعد خوردم زمین و تا کنار جدول رو آسفالت کشیده شدم، خوردم به جدول و با شکم افتادم رو علفای وسط بلوار. قبل از اینکه رو زمین فرود بیام می دونستم بدبخت شدم، ولی منتظر بودم ببینم چقدر. وقتی رو زمین کشیده می شدم از خودم پرسیدم “از کجا مطمئنی جاییت نمی شکنه؟ شاید اشتباه می کردی.”

بدنم درد می کرد، خیلی هم درد می کرد، ولی چیزی که گریه مو دراود زخمام نبود. وقتی بلخره روی علفا غلت زدم و رو به رومو نگاه کردم دیدم مردم دورمو گرفتن. فضا یه جوری بود که انگار اتفاق مهمی افتاده بود. اما فکرم جای دیگه یی بود. از بین پاهای مردم دوچرخه رو دیدم. دیدم اصلن شبیه دوچرخه نیست. شاید من خیلی احمق بودم، شاید بقیه احمقن، ولی اولین چیزی که گفتم این بود: “دوچرخه، دوچرخه، بدبخت شدم!”

Read Also  زندانی شماره ی 66

با کمال تعجب دیدم مردم دارن می خندن. “به چی می خندن؟” یکی از میون جمعیت گفت: “پسر خدا رو شکر کن زنده یی!” می خاستم بلند شم برم دوچرخه ی بابابزرگمو بردارم، یکی از بالای سرم شونه هامو فشار داد سمت زمین و گفت “پسر جون چند لحظه تکون نخور شاید جاییت شکسته باشه.” با آستین جر خورده ی پیرن مشکیم اشکامو پاک کردم. “آخه اون دوچرخه ی بابابزرگمه.” پیر مردی که بالای سرم بود گفت: “فدای سرت پسرم، خودم با پدر بزرگت حرف می زنم.”

_”کسی پدر و مادر این بچه رو نمی شناسه؟”

پدربزرگ حق داشت نذاره سوار دوچرخه ش شم، آخه برام خیلی بزرگ بود. منم دوچرخه سواریم خیلی خوب نبود. باز با این حال وقتی خودش سوار می شد، منم یه جایی بین صندلی و فرمون جا می داد و با هم دیگه تو شهر دور می زدیم. تا همین چند وقت پیش.

_”پسر جون، با بابابزرگت زندگی می کنی؟”

حالا که خودش نبود فرصت خوبی بود برم از تو جیب کتش کلید قفل دوچرخه شو بردارم. دوچرخه ی  سیاه باریک که جلوش یه چراغ داشت.

_”اِ، من می شناسم این بچه رو! پسر چی به سر خودت آوردی؟!”

هیچکی حواسش نبود. هیچکی خونه نبود. من تنها بودم. صب زود همه رفته بودن. وقتی بیدار شدم یه خونه ی خالی دیم که توش پر از صندلی و میزای فلزی بود که بابام شب قبل سفارش داده بود بیارن.

_”تو چرا با پدر مادرت نرفتی سر خاک؟”

عکس بابا بزرگمو رو دیوار دیدم. فقط دلم براش تنگ شده بود، همین.

Read Also  درباره ی ماهی و گربه

_”آقا پسر، شما نوه ی احمد آقا هستی؟”

بهش گفتم: “قول می دید باهاش حرف بزنید؟”

 

20/7/91

 

Painting by Michael Babyak

نقاشی اثر مایکل بایاک

Read the English version of this flash fiction here.

بوی علف
Rate this post

One Comment

  1. Pingback: The Smell of Grass - Iranian Flash Fiction

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *