از اینجا به بعد سفرت تنهایی

از اینجا به بعد سفرت تنهایی

بند نافی که تو را به کره ی آبی بسته بود،

اینک بریده است.

تو در سکونی بی پایان

پیش به سوی مغاکی می روی.

 

از این جا به بعد سفرت تکرار یک ثانیه است_

بی هیچ امیدی به آبادی،

بی هیچ امیدی به صدایی که بشنوی،

بی هیچ فراز و نشیبی.

 

تو تنهایی؛

تنهاترین و فراموش شده ترین.

 

غلت می زنی،

غلت می زنی،

و در تاریکی غرق می شوی،

پیش به سوی «غبار ستارگان» می روی

آن طور که زن کولی می گفت؛ یادت هست؟

 

ما عاشق ترین بودیم_

عشق معنای اسممان بود؛

عاشق تر از دو چشم از حدقه درآمده.

ما ازلی و ابدی بودیم_

ازلی و ابدی مثل توده ی معلق غبار سحابی ها.

 

اکنون غباری هستی

غباری از میلیون ها اتم_

ذره یی هستی از میلیارد ها

میلیارد ها

ذره ی کهکشان.

 

نه فریاد نکش؛

اینجا فریادت حتا یک وجب آن طرف تر هم نمی رود.

تو محکوم شده یی،

از همان لحظه که یک اسپرم لعنتی

از بیضه ی پدرت خارج شد.

آن اسپرم لعنتی

که اکنون

دست زیر چانه زده

و غرق کابوس های فلسفس اش است.

 

چشم هایت را نبند

که دور شدن کره ی آبی رنگ

آخرین چیزی ست

که تا ابد

خواهی دید.

و بعد از آن…

تاریکی

تاریکی

تاریکی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

سرما

سرما

سرما

سکون

سکون

سکون

 

و مرگ لطفی ست در حق تو

نه یک مجازات!

 

از اینجا به بعد سفرت تنهایی
Photo by Klaus Kampert

دکلمه ی شعر از اینجا به بعد سفرت تنهایی


Read Also  Haiku #7

Featured Image by Klaus Kampert

از اینجا به بعد سفرت تنهایی
Rate this post

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *